رابطه جنگ با هر عنصر دیگری رابطهای متعادل و دو سویه نیست. بدیهی است که جنگ بر سوی دیگر رابطه، بیشتر تاثیر میگذارد و کمتر اثر میپذیرد. سینما نیز مانند هر هنر دیگر با جنگ مرتبط بوده است. سینما زمانی که نوزادی بیش نبود دو جنگ جهانی را پشت سرگذاشت. پس از آن نیز و تا امروز سینما جنگ سرد، جنگهای بزرگ و کوچک محلی و 11 سپتامبر را شاهد بوده است.
اما رابطه جنگ با سینما چگونه بوده است ؟ سینما بیش از هر هنر دیگری در خدمت جنگ بوده است. در جنگ اول جهانی برای تصویربرداری از مناطق جنگی محدودیت قائل شدند. پس از رفع این محدودیت سینماگران به جنگ پای گذاشتند و شروع به ساختن مستند کردند. بدیهی است که این مستندات بیشتر در جهت تقویت روحیه داخلی طرفین تخاصم بود تا نشان دادن پلیدیهای جنگ. هالیوود هم پیش از ورود ایالات متحده در قبال جنگ موضعی منفعل برگزیده بود. اما پس از ورود آمریکا به جنگ این موضع به کلی تغییر کرد. اکنون هالیوود برای مادرانی فیلم میساخت که فرزندانشان را به جنگ میفرستادند: سینما مردم را به جنگ فرا میخواند. نظام استودیویی هالیوود حافظ منافع ملی بوده و هست. از 1942 تا 1945 حدود 500 فیلم از کل 1700 فیلم هالیوود جنگی بودند.* در آلمان و انگلستان نیز موضع سینما همینگونه بود.
این خدمت اما به سود خود سینما هم بوده است. سینما به عنوان پرمخاطبترین هنر زمان خود به بلندگوی دولتها تبدیل شد و فضا را برای جوانانی باز کرد که توانستند با حمایت دولتی مستند بسازند، زندگی قهرمانان جنگ را تصویر کنند و سینمای جنگ را به وجود آورند. سینما اگر میخواست راه هنرهای دیگر را پیش بگیرد و سکوت اختیار کند شاید به سالها وقت نیاز داشت تا این چنین رشد کند. فراموش نکنید که سینما رقیبی قدرتمند به نام تلویزیون را پیشرو داشت و هیچ تعللی جایز نبود.
این رویه سینما کماکان و تا پایان جنگ دوم ادامه مییابد. در فاصله دو جنگ بزرگ، برندهها از قهرمانیهایشان فیلم میسازند و بازندهها از شکستهایشان. این نگاه تلخ هم البته زیاد هم طول نمیکشد، حزب نازی به قدرت میرسد و باید روحیه جنگطلبی مردم تقویت شود. سینمای آلمان هم دست به قهرمانپروری و تبلیغات جنگ دوستانه! میزند.
با پایان جنگ دوم و سپری شدن چند سال اما، سینما هم مانند ادبیات به خودش میآید. کارگردانها هم درمییابند که هیچ چیز زشتتر از جنگ نیست. سینمای ضد جنگ کم کم شکل میگیرد. این هم یکی از خدمتهای جنگ به سینماست. جنگ بستر بسیار مناسبی را فراهم کرد تا سینما وجه ملودراماتیک جنگ را آشکار کند. این بستر همه گونه سینمایی است: صحنههای جنگ عظیم و گیرا هستند و آن چه در جنگ بسیار است، تراژدی است.
جنگ دوم اما موهبت بزرگ دیگری برای سینما از نوع اروپاییاش بود. با آغاز جنگ آمریکای محافظهکار با آن نظام استودیویی که میرفت سینمای اروپا را ببلعد، به سرعت بساطش را جمع کرد و به وطن بازگشت. اکنون فضای سینمای اروپا خلا را تجربه میکرد و فضا برای نسلی باز شد که من «پدربزرگهای طلایی سینما» میخوانمشان. کسانی که اگر نبودند سینمای فرانسه آن قدر پشتوانه نداشت که موج نو بسازد.کسانی مثل برسون و ...
دوستی سینما و جنگ پس از این به تدریج کمرنگتر میشود. در طول جنگ سرد سینمای آمریکا و روسیه همچنان به تخاصم دولتهایشان دامن میزنند اما ویتنام به یکباره همه چیز را تغییر میدهد. جنگی رخ داده است که آمریکا (با آن غرور ذاتی مردمش) برنده آن نبوده است. از این جا به بعد هالیوود (و به تبع آن سینما) بیش از پیش ضد جنگ میشود. جنگ آن قدر میان مردم چهره زشتی پیدا میکند که شاهد درخشش استونها، اسکورسیزیها و ... هستیم. این بار هم اما به نظرم جنگ تاثیر مثبتی بر سینما داشته است. از یک سو آثار بسیار غنی سینمایی با الهام از جنگ و اکثراً در نکوهش آن ساخته میشوند و از سوی دیگر نشان دادن خشونت جنگ، راه را برای نمایش خشونت به سبک اسکورسیزی و پکین پا در سینما هموار میسازد. (موافق خشونت در سینما نیستم اما معتقدم هر چه بیقیدتر باشیم راستگوتریم).
11 سپتامبر هم اثری مشابه دارد.مایکل مور فارنهایت 11/9 میسازد، ایتی اسپیلبرگ به موجودات متخاصم جنگ دنیاها تبدیل میشوند و اولیور استون اسکندر را میسازد. و اینها همه به علت ترس ملتی است که اگر در ویتنام برنده نشد، در 11 سپتامبر یقیناً بازنده است.
جنگ اما خدمت بزرگ دیگری هم به سینما کرده است: یادمان نرود که فیلم جنگی خوب میفروشد. همین امر هم باعث شده است در کارنامه سینمایی بسیاری از بزرگان سینما فیلمهای جنگی را ببینیم. کوبریک، اسپیلبرگ و دیگران.
اما سینمای خودمان. تاثیر جنگ را بر سینمای خودمان بیشتر مثبت میدانم. به دو دلیل: نخست آن که در شرایطی که دیگر اصلاً سینمایی نداشتیم جنگ، به علت همان وجه تبلیغاتیاش، باعث شد سینمایمان دوباره فعال شود و حتی اگر تا حدودی سفارشی باشد به حیاتش ادامه دهد. البته این دوره آثار ارزشمندی را هم به سینمایمان افزود. مانند اثر بسیار هوشمندانه بیضایی: باشو غریبه کوچک. (دلیل هوشمندیاش را هم خودتان حدس بزنید)
و دوم آن که جنگ سینماگران بسیاری را به سینمای کشورمان معرفی کرد. جوانهایی مثل حاتمیکیا. کسانی که اگر جنگ نبود شاید هرگز سینماگر نمیشدند.
جنگ یک اثر مثبت کوچک دیگر هم بر سینمایمان گذاشته است که هنوز هم ادامه دارد. به نظرتان در سینمای بیبضاعت ما (از وجه مالی) برای هیچ اثری از دیگر ژانرهای سینمایی به اندازه «دوئل» خرج میشود؟ چرا راه دور برویم، تبلیغات و نوع اکران دو اثر متفاوت و معقول سینمایمان به نامهای «به آهستگی» و «طبل بزرگ زیر پای چپ» را با هم مقایسه کنید.
دوست دارم مطلب را با نامی از حاتمیکیا تمام کنم. به یک دلیل: موضعی که برای سینما در قبال جنگ در سطرهای گذشته خواندید را به یاد بیاورید. حاتمیکیا هم دقیقا همین روند را طی کرده است. ابتدا فیلم قهرمانانه میسازد و تبلیغ میکند، کمی بعد اما فقط جنگ را به تصویر میکشد، چند سال بعد چرایی جنگ و عواقبش را نشانمان میدهد و امروز که از جنگ دور شدهایم ضد جنگ میسازد. به گمانم اگر جنگ دیگری رخ ندهد باید شاهد حاتمی کیایی باشیم که دیگر فیلم جنگی نمیسازد.
جنگ و سینما خدمات متقابلی برای هم انجام دادهاند ولی آیا ارزشش را داشته است؟ جوابتان اصلاً به این که چقدر شیفته سینما باشید، ربطی ندارد. راننده تاکسی را دوباره ببینید.
* بسیاری از ارجاعات را از کتابهای «هنر سینما» و «مفاهیم کلیدی در مطالعات سینمایی» نقل به مضمون کردهام.
اما رابطه جنگ با سینما چگونه بوده است ؟ سینما بیش از هر هنر دیگری در خدمت جنگ بوده است. در جنگ اول جهانی برای تصویربرداری از مناطق جنگی محدودیت قائل شدند. پس از رفع این محدودیت سینماگران به جنگ پای گذاشتند و شروع به ساختن مستند کردند. بدیهی است که این مستندات بیشتر در جهت تقویت روحیه داخلی طرفین تخاصم بود تا نشان دادن پلیدیهای جنگ. هالیوود هم پیش از ورود ایالات متحده در قبال جنگ موضعی منفعل برگزیده بود. اما پس از ورود آمریکا به جنگ این موضع به کلی تغییر کرد. اکنون هالیوود برای مادرانی فیلم میساخت که فرزندانشان را به جنگ میفرستادند: سینما مردم را به جنگ فرا میخواند. نظام استودیویی هالیوود حافظ منافع ملی بوده و هست. از 1942 تا 1945 حدود 500 فیلم از کل 1700 فیلم هالیوود جنگی بودند.* در آلمان و انگلستان نیز موضع سینما همینگونه بود.
این خدمت اما به سود خود سینما هم بوده است. سینما به عنوان پرمخاطبترین هنر زمان خود به بلندگوی دولتها تبدیل شد و فضا را برای جوانانی باز کرد که توانستند با حمایت دولتی مستند بسازند، زندگی قهرمانان جنگ را تصویر کنند و سینمای جنگ را به وجود آورند. سینما اگر میخواست راه هنرهای دیگر را پیش بگیرد و سکوت اختیار کند شاید به سالها وقت نیاز داشت تا این چنین رشد کند. فراموش نکنید که سینما رقیبی قدرتمند به نام تلویزیون را پیشرو داشت و هیچ تعللی جایز نبود.
این رویه سینما کماکان و تا پایان جنگ دوم ادامه مییابد. در فاصله دو جنگ بزرگ، برندهها از قهرمانیهایشان فیلم میسازند و بازندهها از شکستهایشان. این نگاه تلخ هم البته زیاد هم طول نمیکشد، حزب نازی به قدرت میرسد و باید روحیه جنگطلبی مردم تقویت شود. سینمای آلمان هم دست به قهرمانپروری و تبلیغات جنگ دوستانه! میزند.
با پایان جنگ دوم و سپری شدن چند سال اما، سینما هم مانند ادبیات به خودش میآید. کارگردانها هم درمییابند که هیچ چیز زشتتر از جنگ نیست. سینمای ضد جنگ کم کم شکل میگیرد. این هم یکی از خدمتهای جنگ به سینماست. جنگ بستر بسیار مناسبی را فراهم کرد تا سینما وجه ملودراماتیک جنگ را آشکار کند. این بستر همه گونه سینمایی است: صحنههای جنگ عظیم و گیرا هستند و آن چه در جنگ بسیار است، تراژدی است.
جنگ دوم اما موهبت بزرگ دیگری برای سینما از نوع اروپاییاش بود. با آغاز جنگ آمریکای محافظهکار با آن نظام استودیویی که میرفت سینمای اروپا را ببلعد، به سرعت بساطش را جمع کرد و به وطن بازگشت. اکنون فضای سینمای اروپا خلا را تجربه میکرد و فضا برای نسلی باز شد که من «پدربزرگهای طلایی سینما» میخوانمشان. کسانی که اگر نبودند سینمای فرانسه آن قدر پشتوانه نداشت که موج نو بسازد.کسانی مثل برسون و ...
دوستی سینما و جنگ پس از این به تدریج کمرنگتر میشود. در طول جنگ سرد سینمای آمریکا و روسیه همچنان به تخاصم دولتهایشان دامن میزنند اما ویتنام به یکباره همه چیز را تغییر میدهد. جنگی رخ داده است که آمریکا (با آن غرور ذاتی مردمش) برنده آن نبوده است. از این جا به بعد هالیوود (و به تبع آن سینما) بیش از پیش ضد جنگ میشود. جنگ آن قدر میان مردم چهره زشتی پیدا میکند که شاهد درخشش استونها، اسکورسیزیها و ... هستیم. این بار هم اما به نظرم جنگ تاثیر مثبتی بر سینما داشته است. از یک سو آثار بسیار غنی سینمایی با الهام از جنگ و اکثراً در نکوهش آن ساخته میشوند و از سوی دیگر نشان دادن خشونت جنگ، راه را برای نمایش خشونت به سبک اسکورسیزی و پکین پا در سینما هموار میسازد. (موافق خشونت در سینما نیستم اما معتقدم هر چه بیقیدتر باشیم راستگوتریم).
11 سپتامبر هم اثری مشابه دارد.مایکل مور فارنهایت 11/9 میسازد، ایتی اسپیلبرگ به موجودات متخاصم جنگ دنیاها تبدیل میشوند و اولیور استون اسکندر را میسازد. و اینها همه به علت ترس ملتی است که اگر در ویتنام برنده نشد، در 11 سپتامبر یقیناً بازنده است.
جنگ اما خدمت بزرگ دیگری هم به سینما کرده است: یادمان نرود که فیلم جنگی خوب میفروشد. همین امر هم باعث شده است در کارنامه سینمایی بسیاری از بزرگان سینما فیلمهای جنگی را ببینیم. کوبریک، اسپیلبرگ و دیگران.
اما سینمای خودمان. تاثیر جنگ را بر سینمای خودمان بیشتر مثبت میدانم. به دو دلیل: نخست آن که در شرایطی که دیگر اصلاً سینمایی نداشتیم جنگ، به علت همان وجه تبلیغاتیاش، باعث شد سینمایمان دوباره فعال شود و حتی اگر تا حدودی سفارشی باشد به حیاتش ادامه دهد. البته این دوره آثار ارزشمندی را هم به سینمایمان افزود. مانند اثر بسیار هوشمندانه بیضایی: باشو غریبه کوچک. (دلیل هوشمندیاش را هم خودتان حدس بزنید)
و دوم آن که جنگ سینماگران بسیاری را به سینمای کشورمان معرفی کرد. جوانهایی مثل حاتمیکیا. کسانی که اگر جنگ نبود شاید هرگز سینماگر نمیشدند.
جنگ یک اثر مثبت کوچک دیگر هم بر سینمایمان گذاشته است که هنوز هم ادامه دارد. به نظرتان در سینمای بیبضاعت ما (از وجه مالی) برای هیچ اثری از دیگر ژانرهای سینمایی به اندازه «دوئل» خرج میشود؟ چرا راه دور برویم، تبلیغات و نوع اکران دو اثر متفاوت و معقول سینمایمان به نامهای «به آهستگی» و «طبل بزرگ زیر پای چپ» را با هم مقایسه کنید.
دوست دارم مطلب را با نامی از حاتمیکیا تمام کنم. به یک دلیل: موضعی که برای سینما در قبال جنگ در سطرهای گذشته خواندید را به یاد بیاورید. حاتمیکیا هم دقیقا همین روند را طی کرده است. ابتدا فیلم قهرمانانه میسازد و تبلیغ میکند، کمی بعد اما فقط جنگ را به تصویر میکشد، چند سال بعد چرایی جنگ و عواقبش را نشانمان میدهد و امروز که از جنگ دور شدهایم ضد جنگ میسازد. به گمانم اگر جنگ دیگری رخ ندهد باید شاهد حاتمی کیایی باشیم که دیگر فیلم جنگی نمیسازد.
جنگ و سینما خدمات متقابلی برای هم انجام دادهاند ولی آیا ارزشش را داشته است؟ جوابتان اصلاً به این که چقدر شیفته سینما باشید، ربطی ندارد. راننده تاکسی را دوباره ببینید.
* بسیاری از ارجاعات را از کتابهای «هنر سینما» و «مفاهیم کلیدی در مطالعات سینمایی» نقل به مضمون کردهام.



