می‌رانم، پس هستم

یا: چطور یاد گرفتم نگران نباشم و در تهران برانم؟

با سپاس از امیرپویان شیوا، برای یاریش در صورت‌بندی مسأله


۱ـ
تصوّرش را بکنید؛ نه! گمانم حتّا تصوّرش هم دشوار باشد که فرهنگ و زبانی بیابیم، فاقدِ ضمیری گویای مفهوم «من». شاید بتوان گفت احتمالاً هیچ فرهنگی نیست که درکی از «پرسن‌هود» یا همان «شخص-بود» نداشته باشد. پس لابد از آغاز، کیستی انسان‌ها برایشان بسیار مهم بوده. امّا از آن روزِ سردِ زمستانی که دکارت ـ پناهنده به آتشِ بخاری از دستِ سرمای زمستان ـ گفت «می‌اندیشم؛ پس هستم»، هویّت، سوژگی و شخص-بود، معنایی تازه ـ دستِ کم ـ در غرب پیدا کرد و تبدیل به مفهومی «خودآگاه» شد. میراث و یادگارِ دکارت و آن روزِ سرد را «سوژه»‌ی عصر روشنگری خواندند. سوژگی، از آن پس اهمیّتی چندچندان یافت.
سوژگی و هویّت، مفاهیمی بسیار نزدیک به هم هستند. در این نوشته چندان خود را با تفاوت‌های‌شان سرگرم نمی‌کنیم؛ کم و بیش هم‌ارزش با هم ازشان بهره می‌بریم و بیشتر به شباهت‌هاشان اشاره داریم ـ که از همه مهم‌تر، شکل روایی، داستانی و زبانی هر دوست.

۲ـ
«زبان»، در نظریّه‌ی لاکان، از میان سه نظم و سامان متصوّر و اثرگذار بر کنش‌های روانی ـ یعنی سامان‌های «خیالی»، «نمادین» و «واقعی» ـ بیشتر با نظم «نمادین» هم‌خوان است. زبان در نظریّه‌ی لاکان، بسیار پراهمیّت است و جایگاهی ویژه دارد. در نظرگاهِ او ما نمی‌توانیم خارج از زبان زندگی کنیم. امّا هرقدر نظریّه‌ی لاکان، شأنِ زبان را گرامی می‌دارد، به گمانم به سامانِ خیالی بدبین است. در نظمِ خیالی، کودک ـ آن‌جا که لاکان از مرحله‌ی آینه نام می‌برد ـ سعی می‌کند هویّتی برای خود از طریق یکی‌شدن و شباهت و انطباق، دست و پا کند. امّا دریغا که خودِ باثبات و هویّت واقعی و قابلِ شناسایی ـ همان «خودِ» دکارت و سوژه‌ی روشنگری که می‌اندیشد و هست و اتّفاقاً گمان می‌کند در مرکز عالم نشسته ـ «خیالی»ست. ایده‌ی ما از هویّت‌های‌مان با واقعیّت، متناظر نیست؛ در حالی‌که خیال می‌کنیم این‌چنین است. لاکان از همین منظر به دوره‌ی مدرن می‌تازد؛ دوره‌ای که انسان خیال می‌کند بر جهان تقدّم دارد. و از همین جبهه هم روان‌کاوانِ آمریکایی نظیر فروم را نقد می‌کند که بیش از اندازه بر «خود» تأکید دارند.

۳ـ
فراسوی امر خیالی، امر نمادین قرار دارد؛ نظمی که همه‌ی ساختارهای اجتماعی ـ و مهمتر از همه، زبان ـ را در خود جای می‌دهد. به این‌ترتیب، زبان ـ و به تَبَعِ آن سامان نمادین ـ جهان ويژه و خاص خود را شکل می‌دهد؛‌ چراکه واقعیّت را منعکس نمی‌کند، بلکه آن‌را می‌سازد.
به هر شکل، مطابقِ نظم نمادین ـ که ویژگی غیر شخصی جامعه را نمایندگی می‌کند ـ ما همواره در تلاشیم هویّت خود را با تفسیر دیگران و جامعه بسازیم. امّا، این هویّت هیچ‌گاه ثابت نیست. چراکه در زندان زبان، هیچ هویّت حقیقی و اصیلی موجود نیست. آن‌چه وجود دارد، تقلیل توهّمات‌مان درباره‌ی خودمان است؛ درباره‌ی مایی که، صرفاً «هستیم».

۴ـ
همین، «صرفاً» بودن است که سامانِ واقعی را شکل می‌دهد. سامان واقعی، همه چیز هست و هیچ نیست. در یک کلام، امر واقعی، جهان و تجربیات آن است، پیش از آن‌که به واسطه‌ی زبان و امر نمادین، برش زده شده باشد. امر واقعی، همه چیزست: تمامِ دنیا ـ یا به تعبیر جیمسون، تاریخ ـ است. ولی، هیچ نیست، چون نمی‌توانیم آن‌را توصیف کنیم. توصیف نیازمندِ واژه است و واژه، متعلّق به سامانِ نمادین؛ در حالی‌که، امر واقعی از «سیمبولایز» شدن سر باز می‌زند و زیرِ بار نمادین شدن نمی‌رود و از آن شانه خالی می‌کند. شاید کلیدی‌ترین نکته‌ی این نوشته آن است که امر نمادین نعل به نعل با امر واقعی تطابق ندارد. طوری‌که در میانِ ما ـ سوژه‌های انسانی ـ هیچ روایتِ نمادین یکّه‌ای از امر واقعی نیست ـ یا به عبارتِ دیگر، هیچ حقیقتی نیست.
هیچ روایتی از امر واقعی، بر «اصل»ش منطبق نیست. ما تنها با «مجانب»های هندسی سر و کار داریم. درست مشابه همان که از لاکان آموخته‌ایم: هیچ دالی بر مدلولش منطبق نیست.

۵ـ
شاید در دید اوّل، ناراحت‌کننده بیاید که این دو ـ سامانِ نمادین و واقعی ـ دقیقاً روی هم نمی‌افتند. امّا برخلافِ آن‌چه احتمالاً می‌اندیشیم باید گفت چه خوب که نظم نمادین و نظم واقعی بر هم منطبق نیستند؛ که اگر چنین بود، ما انسان‌ها هویّتی نداشتیم و به مثابه‌ی سوژه شناخته نمی‌شدیم و نمی‌شناختیم. ما، سوژه‌های انسانی هستیم، چون این توان را داریم که با زبان و نمادها، برش ویژه‌ی خودمان را بر نظم واقعی بزنیم و آن‌را به گونه‌ی خاص خودمان تکّه‌تکّه کنیم. چون می‌توانیم تصمیم بگیریم و تفسیر کنیم. در غیر این‌صورت، به جای سوژه‌ی انسانی، شاید آدم‌آهنی می‌بودیم. آدم‌آهنی‌هایی که طبق معیارهای قانونِ نظم نمادین ـ که تطابق با واقعیّت را ادّعا می‌کند ـ عمل می‌کردیم و فاقد تصمیم و انتخاب‌های شخصی بودیم. تجربه‌ای که گاهی به آن برمی‌خوریم.

۶ـ
نمونه‌ای از این تجربه، هنگامی‌ست که در خودرو نشسته‌ایم و می‌رانیم. زمانی طولانی سپری می‌شود و ما در بزرگراه جادّه را طی می‌کنیم. طوری‌که بعدها اگر مرور کنیم، اصلاً مسیرمان را به یاد نمی‌آوریم. ما آدم‌آهنی‌های فرمان به دستی هستیم که بی‌اختیار تحتِ لوای قانون نمادین، سلسله‌ای از اعمال را انجام می‌دهیم؛ بی‌آن‌که تصمیمی بگیریم و انتخابی کنیم. در چنین وضعیّتی ما فاقد ویژگی‌های سوژه‌ی انسانی هستیم.
برگردیم به مثالمان: در حال و هوای خودمانیم و بی‌اختیار می‌رانیم که ناگهان در وسط مسیر خلوت و به قول راننده‌ها، کفی، خودرویی دیوانه‌وار از جلو به سمت‌مان می‌آید. اکنون با تجاوزِ امر واقعی مواجهیم. امر واقعی، بی‌اذن و اجازه، داخل تجربه‌ی ما شده. چه باید بکنیم؟ دست به انتخاب می‌زنیم و تصمیم می‌گیریم: به سرعت بپیچم و مسیرم را منحرف کنم؟ ترمز کنم؟ ترمز دستی را بکشم و پایم را روی گاز فشار بدهم تا در جهتِ حرکت خودروی متجاوز برگردم و از مهلکه بگریزم؟ تنها فریاد بکشم و خودم را به تقدیر واگذارم؟
اکنون، هر تصمیمی که بگیریم؛ هر طور که بخواهیم با تجاوزِ امر واقعی به امر نمادین تا کنیم، دوباره به سوژه بدل می‌شویم. سوژه‌ای که در فصل مشترکِ سامان واقعی و سامانِ نمادین در تقلّاست: سوژه، حد فاصل ابژه و واژه است.

۷ـ
این‌طور است که در تهران خودمان بارها سوژگی را تجربه می‌کنیم. هربار که ماجراجویی، با لایی‌کشیدن ما را به خودمان می‌آوَرَد؛ هر وقت که حواس‌پرتی، وسطِ بزرگراه ناگهان تغییر مسیر می‌دهد و هر زمان که وقت راندن در خیابان اصلی، کسی بی‌محابا از فرعی وارد می‌شود، آن‌چه تجربه می‌کنیم هویّت و سوژگی‌ست. آن‌گاه که خودمان را تشویق می‌کنیم یا سرزنش، حتّا آن‌گاه که زیر لب، ناسزایی می‌گوییم و لعنتی حواله‌ی خاطی می‌کنیم، آن‌چه تجربه می‌کنیم هویّت و سوژگی‌ست.
نظرات ارسال شده
حمید رضا در 31 ارديبهشت 1386
اوه سیما تو هم از دست رفتی :)
از بین این نوشنه، تنها چیزی که من فهمیدم معنای جاده کفی بود که آن هم البته با آنچه قبلا می پنداشتم، متفاوت!
راستی عکست خیلی خوب شده ؛)

email | website

mogtaba در 22 خرداد 1386
سلام از مقالتون استفاده کردم ولی فکر نیم کنید ابعاد زبانی که برای لاکان در نظر گرفته اید دارای شالوده ای روانکاوانه است؟ زبان نمادین همان زبان مردسالار البته نه به معنای فمنیستی و اجتماعی بلکه از منظری روانکاوانه است؟

email | website

زینب حسن پور در 23 خرداد 1386
خانوم گفتن از لاکان خوب است به همون حدی که سوژگی در تهران تجربه می شود و احتمالا اتفاق می افتد هر لحظه!کلمه ریختن در نظریات و تئوری هاواتفاق شدن سوژگی مداوم ما و این همه امر نمادین در هستی اطراف \\\"من\\\"و..وَ وَ وَ وَ دانستنی با دانایی متمایز است احتمالا!همین اکتفا کردن به دانستنی ها و ...به سوژگی بیشتر ما دامن می زند.می شد ساده تر (درونی تر شده تر شدن خواندنی ها)نوشت.

email | website

سیما در 23 خرداد 1386
به مجتبی:

ممنونم. بله. دارای شالوده ی روان کاوانه هم هست. اما در اینجا تأکید زیادی بر این موضوع نکرده ام. بلکه در همراهی با موضوع، هویّت را به سوژگی نزدیک کرده ام و بعد سوژه را در سایه ی زبان، و زبان را در سایه ی امر نمادین دیده ام.

به زینب حسن زاده:

خانوم، درست متوجه نشدم. امّا همین قدر که فهمیدم لازم می دانم بگویم که سوژگی یک جور ناسزا نیست! و بنابراین سر در نمی آورم یعنی چه که استفاده از «دانستی به جای دانایی» (که احتمالاً خوشایند نیست) و «کلمه ریختن در نظریات و تئوری ها» (که نمی فهمم یعنی چه ولی باز احتمالاً در نظر شما خوشایند نیست!) باعث «دامن زدن به سوژگی بیشتر ما» می شود!!!
من سعی کرده ام اتفاقی عینی را قدری به سطح انتزاع ببرم و حدّی از تعمیم پذیری به نوشته ام بدهم.
دست آخر این که نمی دانم دانایی مرا چه طور سنجیده اید. تنها چیزی که از نظرتان می فهمم این است که دوست دارید به جای خواندن نوشته های انتزاعی تر یا مستندتر، نوشته های درونی تر و شخصی تر بخوانید. به سلیقه تان هم البته احترام می گذارم .

email | website

mogtaba در 24 خرداد 1386
من منظورم همینه ایا این امکان وجود دارد؟ ایا شما از دیدگاه ویتگنشتاین این که زبان عنصری افسون گر است تمی توانستید بهره ببرین یا نظریات بودریا در مورد بازنمایی ........ این انتخاب برای من جای سوال دارد ابعاد روانکاوانه ؟ انگار شما این بعد روانکاوانه را با سرمقالتون همجنس می دوننین و به نوعی به یک متن خود ارجاع با وی}گیهای قائم به ذات دسشست ژیدا کنین. به هر حال باز هم ممنونم و خدا نگهدار

email | website