گذر از مرز بیداری و خواب دوره کوتاه فراموش شده ای است. فراموش شده نه به آن معنا که زمانی از آن با خبر بوده ایم و حال از یادش برده ایم. هیچ گاه یادمان نمی آید که چه طور به خواب رفته ایم. زمان دقیقش را هم نمی توانیم بگوییم. مرز بین این دو جهان البته همواره تاریک نیست. بارها شده است که حس کنم دارم بیدار می شوم و بعد بلافاصله بیدار شوم یا صدایی در رویایم بشنوم و بعد از بیداری بفهمم که صوتی از عالم هشیاری بوده است. اما بالعکس اش برایم اتفاق نیفتاده. تقریبا نمی دانم که چطور وارد دنیای رویا می شوم. آخرین لحظه بیداری ام کی بوده، به چه فکر می کرده ام، هشیاری ام تا کجا ادامه پیدا کرده. هر بار هم که خواسته ام تلاشی کنم برای فهمیدنش، خواب به چشمانم نیامده. خب البته طبیعی است. ذهن هشیاری که در تلاش است که نمی تواند آرام بگیرد و تن به سحر خواب دهد.
جز این ها که نوشتم، حرفی ندارم که در مورد خواب بگویم. همه مان می دانیم که زمین دور خودش می چرخد و اغلب مردم ، خورشید که از دیدرس شان خارج می شود حوصله شان سر می رود و می روند که بخوابند. بعضی ها هم همان روز روشن حوصله شان سر می رود و می خوابند. این به خودشان مربوط است. اینکه وقتی می خوابند قبلش کسی را بوسیده اند و یا یک دل سیر گریه کرده اند، اینکه روی کارتن می خوابند یا جلوی تلویزیون روشن و یا روی بالش هایی چاق و پنبه ای، اینکه قبلش مسواک می زنند یا نمی زنند، اینکه دستشان را زیر سرشان می گذارند یا سرشان را زیر بالش، به خودشان مربوط است.
چیزی که به من و احتمالا فقط به خودم مربوط است، این است که کاش روزی برسد.... نه . قبل از این که آرزویش کنم پس اش گرفتم . آمدم بگویم کاش روزی برسد که وسیله ای چیزی اختراع شود برای اینکه مثلا وقتی بیدار می شوم، دو شاخه اش را به برق بزنم، روشن اش کنم، بعد فیلم را برگردانم عقب و تمام رویای شب قبل را دوباره ببینم. سبکی سبز سریعی که در بال هایم بود، خوشه انگوری که فقط نگاهش کردم و دستی که به سویم گرفته بودش، گندم زارهای طلایی رنگی که مات بودند و نمی درخشیدند، کودکانی که دوستشان داشتم و از حوض لبریزی متولد شدند و به سویم دویدند، مرده هایی که بلور شده بودند، آن اتاق کوچک معلق که باران از سقفش می بارید، ...
گفتم که. حرفم را پس گرفتم. همه این ها بدون اینکه دستگاهی باشد ضبط شده اند و جاودانه اند. دستگاه ها فقط به درد زمینی کردن و واقعی کردن چیزها می خورند. چیزهای زمینی واقعی از بین می روند و تمام می شوند. گاه جلوی چشم خودمان. گاه ما جلوی چشم آن ها. اما رویاست که جاودانه است. درون ماست. تا باشیم و به خاطر بیاوریم اش، هست: زنده، خیالگون و به دست نیامدنی .
جز این ها که نوشتم، حرفی ندارم که در مورد خواب بگویم. همه مان می دانیم که زمین دور خودش می چرخد و اغلب مردم ، خورشید که از دیدرس شان خارج می شود حوصله شان سر می رود و می روند که بخوابند. بعضی ها هم همان روز روشن حوصله شان سر می رود و می خوابند. این به خودشان مربوط است. اینکه وقتی می خوابند قبلش کسی را بوسیده اند و یا یک دل سیر گریه کرده اند، اینکه روی کارتن می خوابند یا جلوی تلویزیون روشن و یا روی بالش هایی چاق و پنبه ای، اینکه قبلش مسواک می زنند یا نمی زنند، اینکه دستشان را زیر سرشان می گذارند یا سرشان را زیر بالش، به خودشان مربوط است.
چیزی که به من و احتمالا فقط به خودم مربوط است، این است که کاش روزی برسد.... نه . قبل از این که آرزویش کنم پس اش گرفتم . آمدم بگویم کاش روزی برسد که وسیله ای چیزی اختراع شود برای اینکه مثلا وقتی بیدار می شوم، دو شاخه اش را به برق بزنم، روشن اش کنم، بعد فیلم را برگردانم عقب و تمام رویای شب قبل را دوباره ببینم. سبکی سبز سریعی که در بال هایم بود، خوشه انگوری که فقط نگاهش کردم و دستی که به سویم گرفته بودش، گندم زارهای طلایی رنگی که مات بودند و نمی درخشیدند، کودکانی که دوستشان داشتم و از حوض لبریزی متولد شدند و به سویم دویدند، مرده هایی که بلور شده بودند، آن اتاق کوچک معلق که باران از سقفش می بارید، ...
گفتم که. حرفم را پس گرفتم. همه این ها بدون اینکه دستگاهی باشد ضبط شده اند و جاودانه اند. دستگاه ها فقط به درد زمینی کردن و واقعی کردن چیزها می خورند. چیزهای زمینی واقعی از بین می روند و تمام می شوند. گاه جلوی چشم خودمان. گاه ما جلوی چشم آن ها. اما رویاست که جاودانه است. درون ماست. تا باشیم و به خاطر بیاوریم اش، هست: زنده، خیالگون و به دست نیامدنی .



