فرق است میان آنکه قمار را حرفهی خود میکند و آنکه قمار را پیشهی زندگی خود. اولی از راه قمار نان درمیآورد، دومی نانش را هم فدای قمارش میکند. قمار برای اولی شغل است و کسب و کار. او از طریق قمار خرج زندگیاش را درمیآورد. برای قمارش حساب و کتاب میکند، برنامهریزی میکند، نقشه میریزد و گاهی هم تقلب میکند. او با قمارش با سیاست رفتار میکند، زیرک است. زندگیاش را از قمار جدا میکند، حتی ممکن است فقط برای تفریح و سرگرمی و دمی حال و خنده وارد قمار شود. اگرچه ممکن است داراییاش را از دست دهد یا آن را افزون کند، اما ضربههای هولناک قمار میتواند به راحتی نابود و طاقتاش را طاق کند. او ایمان ندارد و تقلباش هم به دلیل بیایمانیاش است (او شاید شبیه شخصیت لستر فیلم راندرز است). دومی ایمان دارد به بازیاش، به دستاش و به قمارش (و این یکی شاید شبیه مایک راندرز باشد). او گرفتار همان «عدم قطعیت»ی است که اونامونو میگوید «به ایمان پیوند میخورد». خانواده، معشوق، تحصیل، پول و ثروت، دوست و دار و ندارش را به پای قمارش میگذارد. قمارش تمام زندگیاش میشود: قمار با زندگی.
هر دو شور و شر دارند، مضطرباند، گاهی چیزی از دست میدهند و گاهی به دست میآورند، هر دو رنج میبرند. اما اولی رنج را پیش از مشخص شدن نتیجه، چون مرگی هولناک بر خود هموار میکند و دومی با همان رنج تسلی مییابد. اولی گرفتار خواهشی زودگذر است، سردرگم است بیباور برنده شدن. دومی عطش و تمنای بینهایت دارد. خلع سلاح میشود، خلع سلاح میکند و هر بار دوباره امید میبندد و این امید پاداش ایماناش است. هر بار به همان اندازهی بار اول مضطرب است، دل میبندد و ترک میگوید. مثل همان لحظهی پارادوکسیای که کیرکگور اشاره میکند «ترک میکند و همزمان امید میبندد».
حقیقت در نظر اولی سست است و نامعلوم. پس مدام پایش میلغزد و دور میشود. حقیقت در نگاه دومی همان چیزیست که در آن لحظه بر سرش شرط بسته و دیگر هیچ. لغزش و تعلیقاش به سبب باور به نزدیک شدناش است، زیرا ایمان دارد و انتظار میکشد حتی اگر تمام زندگیاش را ببازد. پس تداوم و تکرار این لحظههای پراضطراب برایش سرخوشیبخش است و به همان اندازه دشوار؛ آنطور که کیرکگور میگوید این «تکرار همانقدر دشوار است که مردی را به قصد کشت زدن و او را زنده کردن». او با تعلیقاش دست و پنجه نرم میکند، میجنگد، مبارزه میکند، میبازد، برنده میشود، زندگی میکند و هر بار، باز از نو شروع میکند. لغزشهای او همان سیر و سلوک روحانیاش است به سمت حقیقت. قمار برای او معجزه است. پس باز تکرار میکند و تکرار میکند و هر تکرار برایش تکرارناپذیر است. او همان قمارباز شعر مولاناست: بنماند هیچاش الا هوس قمار دیگر.
هر دو شور و شر دارند، مضطرباند، گاهی چیزی از دست میدهند و گاهی به دست میآورند، هر دو رنج میبرند. اما اولی رنج را پیش از مشخص شدن نتیجه، چون مرگی هولناک بر خود هموار میکند و دومی با همان رنج تسلی مییابد. اولی گرفتار خواهشی زودگذر است، سردرگم است بیباور برنده شدن. دومی عطش و تمنای بینهایت دارد. خلع سلاح میشود، خلع سلاح میکند و هر بار دوباره امید میبندد و این امید پاداش ایماناش است. هر بار به همان اندازهی بار اول مضطرب است، دل میبندد و ترک میگوید. مثل همان لحظهی پارادوکسیای که کیرکگور اشاره میکند «ترک میکند و همزمان امید میبندد».
حقیقت در نظر اولی سست است و نامعلوم. پس مدام پایش میلغزد و دور میشود. حقیقت در نگاه دومی همان چیزیست که در آن لحظه بر سرش شرط بسته و دیگر هیچ. لغزش و تعلیقاش به سبب باور به نزدیک شدناش است، زیرا ایمان دارد و انتظار میکشد حتی اگر تمام زندگیاش را ببازد. پس تداوم و تکرار این لحظههای پراضطراب برایش سرخوشیبخش است و به همان اندازه دشوار؛ آنطور که کیرکگور میگوید این «تکرار همانقدر دشوار است که مردی را به قصد کشت زدن و او را زنده کردن». او با تعلیقاش دست و پنجه نرم میکند، میجنگد، مبارزه میکند، میبازد، برنده میشود، زندگی میکند و هر بار، باز از نو شروع میکند. لغزشهای او همان سیر و سلوک روحانیاش است به سمت حقیقت. قمار برای او معجزه است. پس باز تکرار میکند و تکرار میکند و هر تکرار برایش تکرارناپذیر است. او همان قمارباز شعر مولاناست: بنماند هیچاش الا هوس قمار دیگر.



