نظرات ارسال شده
روزگار قوامی در 18 تير 1387
نی لبک در 18 تير 1387
جالبه
با نفی خدای دیرین،خدایی نو از درون این دیالوگ روییده،خدایی که برای آنکه خدا باشد باید بندگی بنده اش را بکند.خیلی جالبه...خدای قدیم در برابر بنده امروزش کم آورده ...
علیرغم سکته های کوچک و قابل اغماض،اما دیالوگی بسیار جالب و خلاق آفریده شده است مخلوق عزیز.
email |
website
|
نیما قاسمی در 18 تير 1387
ولی ای مخلوق گرامی!
فکر می کنم ما موضعی بهتر در برابر خدایان سنتی داشته باشیم. ما این قدر خیره سر و لجوج ایم حقیقتاً؟ این طور که بنده ی این گفتگو بود؟ این خدا که ترسیم کردی مظلوم بود...
email |
website
|
خواب آلوده در 19 تير 1387
شاهکار بود
دیوانم کردی
این فنون کشتی گیری بدلی هم داره آیا؟
email |
website
|
من در 19 تير 1387
ساتگین در 19 تير 1387
|
من حال این بنده را هم ندارم وقتی را برای حرف زدن با خدا کنار بگذارم. همان به که به حال خود رهایش کرد که بحث نیز با وی نتیحه ای ندارد.
email |
website
|
دالان ِ دل در 20 تير 1387
سورا در 20 تير 1387
|
درود/ یه سئوال... صفحه اول را شما طراحی کردید؟ این که بی هیچ تصویر؟ نوشته ای به رنگ آبی؟ یا کار جناب میرزا است؟ آخه با این متن نمایشنامه شما اصلا جور نیست این خدایی که شما نوشتید و اگر بپذیریم خدا ساخته افکار بشر که بدجوری ذهن بشر بدطراحی اش کرده انقدر که دیگه این همه استدلال لازم نداره که دورش بیندازیم. ضمن اینکه عجب بشر متقلبی هستیم ها که با ابزاری ضعیف می سازیمش اما وقتی می خواهیم بزنیم داغونش کنیم از همه امکانات عقلی و حسیمون استفاده می کنیم! (اینجا یه صورتک خندان تصور کنید لطفا) / خسته نباشید و پایدار
email |
website
|
آزاده کامیار در 24 تير 1387
می دانی مخلوق جان کار شاقی نکردی قبل از تو ابراهیم هم این کار را کرده بود، خدایی را شکست که ساخته بودند و خدایی را جایش گذاشت که ساخته بود. آن وقتها اسمش بت بود بعد شد خدا. مال تو اول خدا بود انگار حالا شده ملعون.
email |
website
|
مخلوق Creature در 25 تير 1387
آزاده جان!
کاری که من کردم با کاری که ابراهیم کرد، زمین تا آسمان تفاوت دارد!
من خدایی را جایگزین نکردهام. خدایِ این متن همان خدایِ ابراهیم است اما خدایِ تحقیرشدهیِ ابراهیم است. تمام ویژگی "ملعون" در هجو بتِ ابراهیم است که نامش را خدا نهاد و از زمین به آسمان پرتابش کرد. "ملعون" تحقیر خدایِ ابراهیم است نه جایگزین کردنِ خدایی بهجایِ خدایِ ابراهیم.
ابراهیم این خدا را شایستهیِ پرستش میدانست و من تنها شایستهیِ تمسخر.
email |
website
|
رویا در 25 تير 1387
سلام بر مخلوق مخلوق شده که در این بحر پر از موج منثور شده.
مخلوق بر خود تو هم سلام می کنم.
نمی دانم چرا آدمیزاد همش به آسمون نگا می کنه بعد دلش می خواد پرواز کنه ولی یه به رو خودش نمیاره چون به نظر تبله یه کمی هم می ترسه. تنبله به خاطر اینکه نمی ره تو انبار دنبال یه چند تا چیز بگرده یه چیزی درست کنه که بشه حتی برای 5 دقیقه از زمین جدا بشه و توی آسمون غلط بخوره و می ترسه به خاطر اینکه رو ی صخره ای بایسته و خودشو به طرفه پایین پرتاب کنه. اینه یکی جرعت و شهامت نمی خاد: از این رو می ترسه چون که به چیزی که ساخته ایمان نداره تازه اگه تنبلی نکنه و یه وسیله ای درست کنه.
حالا فرض می کنیم طرف تنبل نباشه پاشه بره تو دشت دو تا پرنده نگا کنه بعد بره انباری خونه وسایل رو زیر و رو کنه با چهار تا خرت و پرت دو تا بال بسازه اونم از روی بال دو تا پرنده ای که صبح تو باغ دیده بعد آدم نترسی باشه البته می دونه، و تا اندازه ای به دو تا بالی که درست کرده ایمان داره که نمی ره بالای صخره ای با ارتفاع هزار فوتی. بالا شو به زور پشتش نگه داره بعد بپره و از زمانی که شروع به سقوط کرد به چیز که خودشم درست نمی دونه چیه فحش های آب دار بده یا اصلا فریاد بکشه که تو ملعونی تو ملعونی و تو ملعونی. داشتم می گفتم طرف اون قدر ها هم حواسش پرت نیست و می دو نه یکی دو متری نمی تو نه با اون بالهای خوشگلی که درست کرده اوج بگیره شاید و تنها شاید بتونه یه مورچه رو از یکی دو متر دورتر نظاره کنه به هر حال می دونه که نمیشه از بالا به جزیره ای وسط اقیانوس نگاه بندازه بالاخره این طرف بالهاشو می سازه و می ره یه جاییکه یکی دو متر از زمین فاصله داشته باشه یه جایی مثل ایوان خانه ی مادر بزرگ پدریش بعد می پره نه به خاطر این که از پروازش یا بهتر بگم سقوطش لذتی ببره؛ که از حق نگذریم کمی از هیجان قبل از پروازش لذت می بره خلا صه به خاطر این حرفا نیس که می خاد از ایوان خانه مادر بزرگ پدریش با آن دوبال خوشگل که به طرز ناشایانه ای آنها را در انباری تاریکی ساخته بپره در اصل تنها چیزی که می خاد اینه که اشکال های خودشو تو ساخت بال ها بفهمه و به سرعت یه فکر تازه کنه برای بهترشدش. خیلی زود هم نه ولی بعد از کمی انتظار خشک و دوست داشتنی ( خشک و دوست داشتنی. مثل انتظاری که آدم برای فهمیدن رمانی نوشته یه نویسنده محبوب و معروف می کشه.) داشتم می گفتم خیلی زود هم نه ولی بعد از کمی انتظار خشک اما دوست داشتنی به جزیره را در وسط اقیانوس از آن با لا میان ابرها چشم بدوزد و او ایمان دارد که فعلا نمی تواند برای پریدن بالا تر از ایوان خانه مادر بزرگ پدریش بایستد او نه خودش و نه هیچ کس و هیچ چیز دیگری را ملعون نمی داند. یادش می آید مادر بزرگ پدرش وقتی جوان تر بود با چند نفر دیگر از مرد زن در ایوان خانه که یکی دو متر از زمین فاصله داشت چای می نوشیدند و از فلان پسر آبادی می گفتند که به خاطر این که لعنت شده بود با دو بالی که ساخته بود به طرف صخره رفت و بعد مرد و لعنت های متفاوتی که باعث شده بود فلان دختر آبادی خوشبخت نشود یا پسر فلان مرد لعنت شده دست به کارهای وحشتناکی زده است و.............. . حالا بریم سراغ همون آدمی که دلش می خواست پرواز کنه. الان بعد از چند سالی تحقیق توی کارگاه بدور از بحث های مادربزگ و افراد توی ایوان به فکر ساخت وسیله برای سفر به آن دور دست هاست.
مخلوق عزیز مرادت را از تمسخر ملعون خواندن خدای ابراهیم هرچه خواندم چیزی دست گیرم نشد ولی گوشه ای از داستانت را برگزیدم که حالا موقعیت برای نوشتن آن جملات و بحث راجع به آن مناسب نمی دانم گاهی کلمات را ملعون می نامی ولی از آنها برای ثابت کردن چیزی استفاده می کنی که خودت شاید هیچ شناختی درباره ی آن نداری و شاید همه ی این ها را می نویسی تا ما را تمسخر کنی و مرا تا ساعت های تاریک امشب بیدار داری چند ساعت مانده به سحرکه این چیز ها را می نویسم. در هر کجای این زمین به قول خودت ملعون شده همیشه برای تو ایوان خانه ای هست که در آن صحبت از لعن و نفرین باشد و تو که شاید عاشق پرواز و اوج گرفتن باشی. نمی دانم.
پ.ن. حالا که از سخن از لعن است چیزی را باید گفت. لعن و نفرین جایی وجود دارد که توی مخلوق، دل انسانی را بشکنی و به آن آزار برسانی بعدش هم که معلوم است مخلوق عزیز نیرو های بدیهییی که در دنیا وجود دارد همه دست به دست هم می دهند و نابودت می کنند چنان نابودت می کنند که در ایوان بنشینی و حرف مادر بزرگ و اطرافیانش به باور حقیقی تو تبدیل می شود حتی نابود تر.یعنی آن زمانی که تو لعن شدی دیگر هیچ سرمایه ای نداری نه شوق رفتن به انباری تاریک خانه برای ساختن بال و نه دیگر روی نگاه کردن به به سپهر آبی را داری از زمین.
مخلوق جان باز هم نمی دانم مقصودت از فشار دادن صفحه کلید برای نوشتن این جملات و دیالوگ ها چیست. دامی را که در آن افتادی اسمش را نمی دانم ولی می دانم که هیچ کلمه ای برای فهماندن دامی که در آن بسر می بری کار سازنیست. چون سازنده آن خودت هستی موضوع زیاد پیچیده نیست چوپانی نشته بر زیر درختی هم می فهمد:( تو خود دام خودی از میان برخیز) شاید خانه ای ویلایی در زیبا ترین نقطه زمین داری و درد بی دردی فرا گرفته تو را یا شاید زیادی خوشحالی که در این شهر همه چیز را رها کرده و فقط به فکرآزادای از دام موهومی خود هستی.
گفتم که مخلوق عزیز هیچ چیز در باره ات نمی دانم که این ها را می گویم اگر این ندانسته هایم را برایم معنا کنی خیلی سر خوش می شوم.
ایوانی در این شهر سراسر خاک وغبار پیدا می شود که ارتفاعش یکی دو متر باشد.
مخلوق جان اگر نظرت را بدهی و از من انتقاد کنی سر خوش می شوم شاید در این لحظه جزو معدود آدم هایی هستم که تشنه ی اتنقاد و نظر تو باشم.
سرخوش باشی و خط بالا را فراموش نکنی چون تو بنده ای و خیلی چیز ها را فراموش نمی کنی!
email |
website
|
مخلوق Creature در 26 تير 1387
رویا جان!
گویا آنچه من نوشتم از این داستانِ ایوانِ مادربزرگِ پدریِ شما بهمراتب واضحتر و قابلفهمتر بود.
من دربارهیِ چیزی نوشتهام که از آن آگاهی دارم و اگر شما به خدایِ این سنت باور دارید، نوشتهیِ من تمسخر شما نیست بلکه تمسخر باور شماست. اما شما (و هر انسانی) چیزی فراتر از باورهایش است. بههرحال این نوشته اگرچه لحن طنز و هجو دارد اما درونمایهاش جدی و جنجالی است.
از نوشتهیِ تان پیداست که معتقدید امثالِ من روزی سرشان به سنگ خواهد خورد و سرافکنده بهسویِ همین خدایِ تبهکار باز خواهند گشت. من البته این قبیل پیشبینیها را بخشی از خصلتِ باورهایِ دینی میدانم که تمامیتخواهانه آینده را نیز پیشاپیش بهنفع خود مصادره میکنند.
کاراکتر این متن بندهای ست که از بندگی گذر کرده و جز نامی از آن با خود ندارد. من البته با همین نابندهیِ بنده نام (شائول) نیز تفاوت دارم. (حساسیتِ موضوع برایِ این شخصیت اندکی بیش از آنی ست که برایِ من وجود دارد.) بهنظرم همیشه نباید گمان کرد که شخصیتِ یک متن با نویسندهاش اینهمانیِ تام و تمام دارد.
از مقصودِ من برایِ نوشتن چنین متونی پرسش کردید:
مسئله واضح است. من به خدایِ سامی باور ندارم. باورنداشتنام نیز از سنخ بیتفاوتی و خنثیبودن نیست. در واقع این خدا برایِ من بسیار اهمیت دارد اما از جهتِ سلبی. چرا که خدایِ ابراهیم را طاعونِ جسم و روح آدمیان میدانم. حال شما میتوانید چنین نگرشی را "دام" بنامید. اما پیشنهادِ شخصیام آن است که اندکی در چیستی این دام درنگ کنید، چهبسا چنین دامی ارزش درافتادن در خود را داشته باشد.
email |
website
|
رویا در 27 تير 1387
مخلوق عزیز ممنونم به خاطر تک تک خطوطی که به روشنی درجوابم نوشتی.
تازگی ها از بحث کردن پیرامون چنین موضوعاتی دوری می کنم. چون معلوم است هر کسی خودش باید راهی برای ادامه زندگی خویش برگزیند. نمی دانم چرا؟ ولی تنها خواستم یه کوچولو بنویسم. شاید تمام نوشته هایم در نظرت بی اهمیت ترین نوشته باشد و تمام کلماتش مزخرفترین کلمات:
از مرغ باغ ملکوت نمی گم چون شاید تماما خودت را از خاک و وابسته به زمین و زمینیان بدانی ولی جمله ای هم هست که شاید آن را جایی خوانده باشی از کتاب (جاناتان مرغ دریایی) :« چرا دشوار ترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی آزاد است؟» شاید بگویی ترس شاید هم بگویی آگاهی نداشتن. ولی این جا قبل از ترس و عدم آگاهی، پرنده با خود درگیر است.
مخلوق نمی دانم تا کجا می توانم در چیستی این دام درنگ کنم؟ و نمی دانم تاملم چه چیزی را به من خواهد آموخت؟
چیزی ساده را مثال می زنم تا مقصودم را بهتر درک کنی ( سعی می کنم از ایوان خانه مادربزرگ پدری پایین آیم!) شاید در طول این سالها عشق زمینی ای دلت را در دام انداخته باشد. ( یک لحظه صبر کن و به جدل برنخیز) نمی خواهم بگویم من از آن روز که در بند توام آزادم ولی نمی دانم آیا باور داری چو دیده بدید و دل برفت و چاره نماند/ نه دل ز مهر شکیبد نه دیده از دیدار؟
آخرهم نفهمیدم و فکر می کنم به تمسخر گرفتی هم مرا هم باور مرا و این مشکلی نیست شاید بیش از حد در جهل خویش غوطه ورم؛ درجوابم می گویی: من به خدایِ سامی باور ندارم و در نظری که برای آیدا نوشتی می گویی: میدانی؟
با خدا میستیزم، پس هست. به من می گویی: خدایِ ابراهیم را طاعونِ جسم و روح آدمیان میدانم. و در نظری برای امین نوشتی: خداستیزی خود بهترین نشانهیِ دیوانگی ملحدان است؛ گر نیست پس تو با چه میستیزی؟
تنها هدفی که از نوشتن این چیزها دارم. آن است که بگویم تناقض در نوشته هایت باعث می شود در نهایت، نفوذ و اثر بعضی از جمله هایت آن چنان نباشد که باید باشد.
email |
website
|
مخلوق Creature در 27 تير 1387
رویا جان!
متاسفانه دوباره باید تاکید کنم که در نظر من باورهایِ آدمیان فینفسه/بهخودیِ خود هیچ احترامی ندارد و اساساً "احترام به باور" را ترکیبی بیمعنی یافتهام. اما شخصیتِ آدمها البته قابل احترام است و چنانکه گفتم "باور" در این میان حسابِ جداگانهای دارد. در کل من اعتقاد ندارم که ای برادر تو همه اندیشهای/ مابقی خود استخوان و ریشهای. چنین نگرشی تحویل و تقلیلِ وجودِ آدمی به تفکر اوست. از چنین منظری به انسان، نتایج هولناکی برخواهد خواست. پس دوباره میگویم که من حداکثر کاری که کردهام تمسخر باور شماست نه تمسخر شما. امیدوارم تفاوتِ این دو روشن شده باشد!
عشق انسانی موردی ست که در نظر من تبیین مادی/فیزیکال ندارد اما من میانِ عشق و خدا عموماً و خدایِ ابراهیم خصوصاً هیچ ارتباطی نمیبینم. من میتوانم حتی به چیزی به نام "شعور هستی" نیز باور داشته باشم اما به "الله" کافر باشم و البته که تفاوتِ این دو بسیار زیاد است!
آن تناقضها که از نوشتههایِ من بیرون کشیدید البته نشانهیِ دقتِ نسبیِ شماست ( گفتم "دقتِ نسبی"، چون بخشی از آن نوشتهها اصلاً با هم تناقضی ندارد. مثلاً "من به خدایِ سامی باور ندارم" بهروشنی یعنی "باور ندارم" نه یعنی "نیست.") اما وقتِ نوشتنشان طبعاً به این ناسازگاریِ کاملاً روشن (و البته ظاهریِ) آنها با الحادِ خودم توجه داشتم. اگر بیشتر دقت میکردید/بکنید میدیدید/خواهید دید که آن سخنان صرفاً در نگاهِ اول متناقض است و به تعبیری آن گفتهها امکانِ زدودنِ این پارادوکس را از خود دارد:
دوستِ عزیز!
مسئله در بود/نبودِ خدا نیست. مسئله در چیستیِ تصویر و نگارهای ست که آدمیان از خدا در ذهن و ضمیر خود دارند. خدا صرفاً یک "لفظِ مشترک" است؛ نامی ست بر انگارههایی که گاه هیچ اشتراکی با یکدیگر ندارند. تا زمانی که حتی یک نفر به خدایِ ابراهیم باور داشته باشد نمیتوان مدعی شد که خدایِ ابراهیم نیست. در واقع چنین ادعایی (گذشته از بیثمر بودناش) نه قابل اثبات است نه قابل انکار. شائولِ متنِ من هم زیرکانه از زیر پرسش خداوند نسبت به نیستیِ خود سرباز میزند چرا که نیک میداند این موضوع راه به جایی نخواهد برد. تا زمانی که گروهی از آدمیان یک خدا را پرستش میکنند، آن خدا زنده است. خداستیزی، ستیز با خدایِ زنده در ضمیر انسانها است و ستیز با چنین خدایی، جز ناشی از باور انبوهی از آدمها به او نیست. جملاتی که اشاره کردهای چنین معنایی دارند. گرچه چنین جملاتی را چندان قابل تحلیلِ مفهومی یا لفظی نمیدانم و در نگاهی زیرینتر، گونهای احساسِ جدا از اندیشه اند.
بههرحال اگر من میگویم "خدایِ سامی طاعونِ انسانیت است" طبعاً منظورم "باور به خدایِ سامی ست". در واقع من مطلقاً واردِ بحثِ وجودشناختی نمیشوم، بلکه تمامیِ سخن من در محدودهیِ معرفتشناسی باقی میماند. من به این خدا باور ندارم، حال باشد یا نباشد دیگر کوچکترین اهمیتی ندارد. (در واقع حتی اگر چنین خدایی وجود داشته باشد، باز خدایِ من نیست.)
جهانِ واقع در مسئلهیِ بود/نبودِ خدا (سامی باشد یا بودایی) غیرقابل دسترسی است؛ یعنی هیچ ملاکِ عینی/آبجکتیو و هیچ استدلالِ قاطعی برایِ اثبات یا انکار چیزی به نام خدا نمیتوان یافت. تنها میماند "مسئلهیِ شر" بهمثابهیِ قرینهیِ محکمی بر پارادوکسیکالبودنِ تصویر خداوند در سنتِ سامی. اما "شر" هم صرفاً در حوزهیِ شناخت باقی میماند. شر از یک تناقض منطقی پرده بر میدارد و تناقض منطقی صرفاً در وادیِ مفاهیم ذهنی طرح میشود نه در جهانِ واقع. در واقع مسئلهیِ شر مدعی ست که خدایِ ابراهیم دارایِ صفاتی ست که یک واقعیتِ عینی (شر) با مجموعهیِ این صفات در تضاد قرار میگیرد اما همین معضل شر نیز در نهایت هیچ ادعایی نسبت به بود/نبودِ خدایِ ابراهیم ندارد.
حال با این توضیحات امیدوارم نفوذ و اثر بعضی از جملههایم نزدِ شما به حدی که باید باشد بازگشت کرده باشد!
email |
website
|
مانی ب در 28 تير 1387
|
هیچکس بیشتر از بندهای که خود را آزاد میپندارد، بنده نیست. گوته
email |
website
|
رویا در 28 تير 1387
مخلوق، چه گویمت که، هر که شد محرم دل در حرم یار بماند/ وانکه این کار ندانست در انکار بماند. اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن/شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند.
مخلوق. تو خود را می بینی و می گویی هستم چه عجیب است که می گویی خودم را باور ندارم. هر چیز دیگر به همین نسبت عینی با غیر عینی وجود می توان باورش کرد ولی آن را تکذیب می کنی.
نمی دانم وجود همه چیز را خود به خود می دانی یا خودت را پیکرت را و فکرت را ساخته نیرویی فراتر از خودت می دانی؟
اگر دومی را قبول داری پس باور را برایم معنی کن. اگر ذره ای شناخت وجود نداشته باشد پس باور یعنی چه؟
ثانیه به ثانیه نفس کشیدنت از لطف همانی است که سینه جلو می دهی و می گویی باورش نداری. نفس می کشی و زندگی می کنی و همه ی زندگی از وجودیست که فراتر از وجود توست بعد می گویی: «حال باشد یا نباشد دیگر کوچکترین اهمیتی ندارد.»
و در دفاع از افکارت چنین می نویسی:«باورنداشتنام نیز از سنخ بیتفاوتی و خنثیبودن نیست. در واقع این خدا برایِ من بسیار اهمیت دارد اما از جهتِ سلبی.»
اکثر باورهایت را خالی از هر عشقی اعم از زمینی و غیر زمینی می پندارم و این باورها اگر نوشته شود در اکثر انسان ها نفوذ نخواهد کرد، زیرا منطق و عقل محدودند و روزی بدون شک عقل و مطق برای دیدن بسیاری از چیز ها کور می شو ند. و از این جهت است که گاهی اوقات برای درک کردن بساری نفهمیدن ها عشق به میان می آید و راه هموار تر می شود و به همواری راه باید توجه کرد. عقل بشر توان درک بسیاری از چیزهارا ندارد. گاهی باید به گل رزی عشق ورزید نه آنکه برای انکار زیباییش تلاش کرد.
نمی دانم چرا باز شروع به بحث کردن کرده ام؟
امید وارم نوشته هایم را آمیزه ای از غرور ندانی. هر آنچه می دانستم را برایت نوشتم.
از اینکه از نوشتن جواب برایم دریغ نمی کنی سپاسگزارم.
email |
website
|
علی در 04 مرداد 1387
|
انسانهای دارای سطح فکربالا یکدیگر را پیدا میکنند:اگرتشخص به محمد ندهید تشخص به عیسی ندهید تشخص به موسی و..... ندهید اگر تعصب نورزید ولجالت نکنید اگر همه را دریچه ای ببینید برای لذت خدایی
email |
website
|
ملعون در 28 مرداد 1387
|
با خوندن این پست برای اولین بار دلم به حال خدایی که نمی دونم هست یا نیست سوخت.
email |
website
|
خواب آلوده در 11 شهريور 1387
خدای سامی خدای ابراهیم یا خدای فلان
سنگی آتشین یا در فکر
خدا را همیشه باید سوزاند فقط در شعله های خدایان کهنه نور حقیقتی دور تر نمایان می شود
حرکت
حقیقت من و هستی حقیقت خدا
حقیقتی که خود هیزم آتشی ست دور تر
دلیل سرگردانی ما
مخلوق عزیز کاش اینجا به دفاع از نوشته ات بر نمی خواستی!!
email |
website
|
نور در 11 شهريور 1387
|
مسخره بود.بي مفهوم.خدا را اگر يك مفهوم در نظر بگيريم به كل مفهوم خدا را نقض كرده است.
email |
website
|
F A R Y A D در 14 شهريور 1387
این جملاتی که مینویسم رو قبلاَ تو همین شماره کامنت گذاشتم، اما الان پشیمون شدم! برای این پست مناسبتر بود!
من بینوا بندگکی سر به راه نبودم
و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود
مرا دیگرگونه خدایی می بایست
شایسته آفرینه ای که نواله ی ناگزیر را گردن کج نمی کند
و خدایی دیگرگونه آفریدم!
email |
website
|
saman در 21 آبان 1387
|
تو هم روشفکری مخلوق عزیز اما به عوان پیشنهادی دوستانه اول اگمینان پیدا کن که راجع به موضوعاتی که مینویسی اطلاعات داری
email |
website
|
arman در 21 آبان 1387
|
با نوشته های بزرگانی چون بکت و مارکس و نیچه و..... هم چیزی از خدا کم نشد چه برسه به طفلی چون تو......
email |
website
|
مخلوق Creature در 22 آبان 1387
|
ابله! خدا را خداباوران نابود ساختند... نه آن بزرگان یا این طفل.
email |
website
|