گفته بودند اگر و تنها اگر زلزله و آتشفشان با هم در نقطهای روی مدار 17 درجهی راس السرطان رخ بدهد، ممکن است اینطور شود. و، روزی روزگاری چنین شد. دوازده سال پیش بود و تو هنوز به دنیا نیامده بودی. حیرت آدمها بیسابقه بود، هنگامی که حنجرهشان را از کار افتاده دیدند. ابتدا ترس بود و بیباوری. فکر میکردیم که این حالت خاصی است که همیشهگی هم نیست و هر شب به این امید میخوابیدیم که فردا صبحاش همهچیز سر جای اول باشد. این طور نشد. هیچوقت نشد.
محققان و دانشمندان به آنها کانیهای صوتربا میگفتند و مردم کوچه و خیابان، سنگهای صدادزد. روزهای اول که با کیفیت آنها آشنا نبودند، سعی میکردند با فریاد حرف بزنند و آنقدر به تارهای بیاستفادهی صوتی خود فشار میآوردند که گلوشان متورم میشد و ریشهی ژنتیک این بیماری مزمن که حالا بسیار هم شایع است، از آنجاست. بعد مرحلهی لبخوانی بود که تا مدتی دوام داشت و حالا آن هم بیمعنی شده. چهطور بگویم برایت که شدت خوشحالی و خشم چیست. باید قهقهی خنده و فریاد خشم را بشنوی. حالا تمام احساس آستانه دارند. تا جایی که سکوت شکسته نشود. سکوت...هوم... باید برایت تعریف کنم. موسیقی، زمزمه، خشخش، هقهق، چکچکِ باران، قارقار اینها را هم. هرچند که من خودم را "یادآور" نمیدانم. چون آن زمان که "ازیادبر"ها فهمیدند چارهای پیدا نخواهد شد، من هم همراه با آنها دستگاه تلفنام را برای استفادهی دوباره از قطعات به دردبخور-اش روی تلّی از تلفنهای به دردنخور گذاشتم. آن وقت"یادآور"ها با واکنشی خشمآلود دستگاههای تلفن خود را کنار صندوقهای پستشان، جلوی خانهها نصب کردند.
همه چیز بد نبود. یکسره بد نبود و اتفاقات مبارک و خوبی هم این بین افتاد. مثل اقبال جمعی به نوشتن. نوشتن راهحل بعد از لبخوانی بود. البته میدانم که میتوانست قبل از آن باشد، اما از آنجا که نوشتن باید با غلبه بر تنبلی جمعی رواج می یافت، نیاز به گذشت زمان داشت. حالا هم مینویسیم. جملهبندیها از روزهای اول بهتر شده. بعضی علایم برای کوتاه کردن و نشان دادن احساسات مختلف بهکار میروند، همین "شناسارم"ها را میگویم که تو و دوستانات و کمسنترها بیشتر بهکار میبرید. پیرو-اش خواندن هم عادت شد. همهی اینها مثل پانتومیم و سینمای صامت داشت از یاد میرفت. خب کارم سخت شد. باید برایت بگویم که سینمای صامت همان است که الان بر پرده سینماها میبینی. آن وقتها مدتها بود که سینما ناطق شده بود. یعنی سینمایی که با کلام همراه باشد و از لبان بازیگرها اصواتی به شکل کلمات، همین کلماتی که مینویسیم، خارج شود. میتوانی بفهمی؟... تصاویر باارزش شدند. تئاتر پانتومیم شد. نگاهها نافذ و عمیقتر و چشمها درشتتر و زیباتر شدند. موسیقی از میان رفت. حالا شاید در دلها باقیمانده باشد، اما بر گوشها نمینشیند. صدادزدها صوت را از منبع میربایند و از بین میبرند. هیچ پژواک و طنینی نیست. نوزادان، همین خود تو وقتی به دنیا آمدی هیچ نشانی از زندگی نداشتی مگر تکان دست و پا و دم و بازدم که سینهی نحیفات را بالا و پائین میبرد. صدا چه بود؛ تصور کن تکّهی چوبی را بر سطح میز بکوبی. ضربهای را که بر انگشتانات حس میکنی صدا نام بده. کوچک من! جز این نمیتوانم شرحی برایت بدهم.
زیبایی زندگی ، شاید هم تلخیاش، در این است که به هر کیفیتی ادامه دارد. تا وقتی زمین میچرخد و خورشید طلوع و غروب میکند، ما هم زندگی میکنیم. با صدا یا بی صدا. زود به هرچیز عادت میکنیم و حالات پیشین را فراموش میکنیم. آدمهایی هستند که نمیخواهند فراموش کنند. آنها پیامبرگونه مدام گذشته را زنده میکنند. نمیدانم که این بشارت است یا تنذیر، مایهی عقبافتادهگی و مانع پیشرفت یا برانگیزانندهی احساس و پایبندی به عواطف، هرچه هست این تفکر در این دوازده سال مردم را به دو گروهِ "یادآور" و "ازیادبر" جدا کرده که حالا میبینیشان. کسانی مثل مادر تو هنوز نمیدانند از یاد بردن گذشته بهتر است یا به یاد آوردن آن. چه بسا نمیدانم که برای تو که هیچ لمسی از گذشته با صدا نداری، معنای آلودهگی صوتی را نمیدانی، به نگاههای پرمهر من و پدرت عادت کردی، چهگونه از کیفیت صدای پرندهگان بگویم که تا سالهای بعد هیچ دردی از ناشنیدن نداشته باشی. و به قول "ازیادبر"ها بتوانی به زندگی زیبا با همین کیفیت ادامه دهی و خوشبخت باشی و یا آنطور که میگویند"یادآور"ها، چیزی را فراموش نکنی و نادانستهای نداشته باشی که وسعت دید و فکرت را بستهتر کند و اگر روزی در مدار دیگری زلزله و آتش فشانی توام رخ دهد و این سکوت وهمانگیز از بین برود، تو با شنیدن صدای چکچکِ باران به جنون نرسی. کاش آنموقع بتوانی همین نگاههای زیبا و پر از کلمه را حفظ کنی تا وقتی عاشق شدی چشمان معشوق را پر از واژهی «دوستات دارم» کنی. کاش بتوانی کتابچههای حرفزدنهامان را حفظ کنی و با همان سبک و سیاق با فرزند خودت حرف بزنی. ماناتر و زندهتر. کاش روزی بتوانی در یک سالن اپرا، در حالیکه پردهی گوشات با صدایی گرم و دلنشین میلرزد، اشک در چشمانات بیاوری و سکوت را هم از یاد نبری.
مادرت.
سپینود ناجیان
بهمن 84
محققان و دانشمندان به آنها کانیهای صوتربا میگفتند و مردم کوچه و خیابان، سنگهای صدادزد. روزهای اول که با کیفیت آنها آشنا نبودند، سعی میکردند با فریاد حرف بزنند و آنقدر به تارهای بیاستفادهی صوتی خود فشار میآوردند که گلوشان متورم میشد و ریشهی ژنتیک این بیماری مزمن که حالا بسیار هم شایع است، از آنجاست. بعد مرحلهی لبخوانی بود که تا مدتی دوام داشت و حالا آن هم بیمعنی شده. چهطور بگویم برایت که شدت خوشحالی و خشم چیست. باید قهقهی خنده و فریاد خشم را بشنوی. حالا تمام احساس آستانه دارند. تا جایی که سکوت شکسته نشود. سکوت...هوم... باید برایت تعریف کنم. موسیقی، زمزمه، خشخش، هقهق، چکچکِ باران، قارقار اینها را هم. هرچند که من خودم را "یادآور" نمیدانم. چون آن زمان که "ازیادبر"ها فهمیدند چارهای پیدا نخواهد شد، من هم همراه با آنها دستگاه تلفنام را برای استفادهی دوباره از قطعات به دردبخور-اش روی تلّی از تلفنهای به دردنخور گذاشتم. آن وقت"یادآور"ها با واکنشی خشمآلود دستگاههای تلفن خود را کنار صندوقهای پستشان، جلوی خانهها نصب کردند.
همه چیز بد نبود. یکسره بد نبود و اتفاقات مبارک و خوبی هم این بین افتاد. مثل اقبال جمعی به نوشتن. نوشتن راهحل بعد از لبخوانی بود. البته میدانم که میتوانست قبل از آن باشد، اما از آنجا که نوشتن باید با غلبه بر تنبلی جمعی رواج می یافت، نیاز به گذشت زمان داشت. حالا هم مینویسیم. جملهبندیها از روزهای اول بهتر شده. بعضی علایم برای کوتاه کردن و نشان دادن احساسات مختلف بهکار میروند، همین "شناسارم"ها را میگویم که تو و دوستانات و کمسنترها بیشتر بهکار میبرید. پیرو-اش خواندن هم عادت شد. همهی اینها مثل پانتومیم و سینمای صامت داشت از یاد میرفت. خب کارم سخت شد. باید برایت بگویم که سینمای صامت همان است که الان بر پرده سینماها میبینی. آن وقتها مدتها بود که سینما ناطق شده بود. یعنی سینمایی که با کلام همراه باشد و از لبان بازیگرها اصواتی به شکل کلمات، همین کلماتی که مینویسیم، خارج شود. میتوانی بفهمی؟... تصاویر باارزش شدند. تئاتر پانتومیم شد. نگاهها نافذ و عمیقتر و چشمها درشتتر و زیباتر شدند. موسیقی از میان رفت. حالا شاید در دلها باقیمانده باشد، اما بر گوشها نمینشیند. صدادزدها صوت را از منبع میربایند و از بین میبرند. هیچ پژواک و طنینی نیست. نوزادان، همین خود تو وقتی به دنیا آمدی هیچ نشانی از زندگی نداشتی مگر تکان دست و پا و دم و بازدم که سینهی نحیفات را بالا و پائین میبرد. صدا چه بود؛ تصور کن تکّهی چوبی را بر سطح میز بکوبی. ضربهای را که بر انگشتانات حس میکنی صدا نام بده. کوچک من! جز این نمیتوانم شرحی برایت بدهم.
زیبایی زندگی ، شاید هم تلخیاش، در این است که به هر کیفیتی ادامه دارد. تا وقتی زمین میچرخد و خورشید طلوع و غروب میکند، ما هم زندگی میکنیم. با صدا یا بی صدا. زود به هرچیز عادت میکنیم و حالات پیشین را فراموش میکنیم. آدمهایی هستند که نمیخواهند فراموش کنند. آنها پیامبرگونه مدام گذشته را زنده میکنند. نمیدانم که این بشارت است یا تنذیر، مایهی عقبافتادهگی و مانع پیشرفت یا برانگیزانندهی احساس و پایبندی به عواطف، هرچه هست این تفکر در این دوازده سال مردم را به دو گروهِ "یادآور" و "ازیادبر" جدا کرده که حالا میبینیشان. کسانی مثل مادر تو هنوز نمیدانند از یاد بردن گذشته بهتر است یا به یاد آوردن آن. چه بسا نمیدانم که برای تو که هیچ لمسی از گذشته با صدا نداری، معنای آلودهگی صوتی را نمیدانی، به نگاههای پرمهر من و پدرت عادت کردی، چهگونه از کیفیت صدای پرندهگان بگویم که تا سالهای بعد هیچ دردی از ناشنیدن نداشته باشی. و به قول "ازیادبر"ها بتوانی به زندگی زیبا با همین کیفیت ادامه دهی و خوشبخت باشی و یا آنطور که میگویند"یادآور"ها، چیزی را فراموش نکنی و نادانستهای نداشته باشی که وسعت دید و فکرت را بستهتر کند و اگر روزی در مدار دیگری زلزله و آتش فشانی توام رخ دهد و این سکوت وهمانگیز از بین برود، تو با شنیدن صدای چکچکِ باران به جنون نرسی. کاش آنموقع بتوانی همین نگاههای زیبا و پر از کلمه را حفظ کنی تا وقتی عاشق شدی چشمان معشوق را پر از واژهی «دوستات دارم» کنی. کاش بتوانی کتابچههای حرفزدنهامان را حفظ کنی و با همان سبک و سیاق با فرزند خودت حرف بزنی. ماناتر و زندهتر. کاش روزی بتوانی در یک سالن اپرا، در حالیکه پردهی گوشات با صدایی گرم و دلنشین میلرزد، اشک در چشمانات بیاوری و سکوت را هم از یاد نبری.
مادرت.
سپینود ناجیان
بهمن 84



