منتظرم بچرخد

راهروی درازی را می‌پيمايم که از ميان پنجره‌های قدی می‌گذرد اما از قضا امروز وسط ظهر، تاريک است: رگبار بهاری گرفته و آسمان يک‌دست سياه و کبود شده و کف راهرو جابه‌جا اثر کفش‌های گلی است و بوی نم از درها و دريچه‌ها تو می‌آيد، آغشته به بوی مرموز حيات، که آن بيرون در محوطه‌ی چمن زير باران می‌بالد و از باران سيراب می‌شود. دل‌ام آشوب است: به نظرم می‌رسد امروز روز خوش‌يمنی برای ابراز عشق نيست، اما علی مصر است که همين امروز به زهره بگويد و خودش را خلاص کند. دارم به مسخرگی کارم فکر می‌کنم: من بايد به زهره بگويم بيايد جلوی کلاس انتهای راهرو چون علی می‌گويد «هيچ‌وقت با زهره راحت نبوده» و می‌دانم با هيچ دختری، هيچ‌وقت راحت نبوده، اما حالا يک حس ديگر هم به بی‌معنايی کارم اضافه شده: آيا من خودم زهره را دوست ندارم؟
به صدای خش‌دار و خنده‌های خوش‌آهنگ زهره فکر می‌کنم. دختر هميشه شاد، با موهای سياه براقی که از وسط فرق‌شان را باز می‌کند و دو طره‌ی درخشان را به چپ و راست می‌اندازد: مدل عهد بوق. سبزه و ترکه‌ای، فعال و حاضرجواب است، بدلباس و شلخته، هميشه غوز کرده زير بار سنگين کوله‌پشتی گنده‌اش در راهروها ميانه‌دار سه چهار تا از رفقايش است، که با هم راه می‌روند و می‌گويد و می‌خندد. رضا ازش بدش می‌آيد: خب بيايد. رضا فقط تيپ‌های حاجی‌پسند را دوست دارد سفيد و کمی تپل مپل، خجالتی و لابد توسری خور!
رسيده‌ام به ته راهرو و چشم‌ها و ابروهای بالارفته‌ی زهره را که می‌بينم باز دست و دل‌ام می‌لرزد: اين چه حس احمقانه‌ای است؟ چرا تازه، بعد از اين سه ماه همکاری گروهی و تحويل دادن پروژه مشترک، فهميده‌ام می‌شود موجودی مثل زهره را دوست داشت؟ شايد چون علی توانسته دوست‌اش بدارد!
- سلام. چی کار داشتی؟ من امروز کلاس نداشتم می‌خواستم زودتر برم خونه.
- سلام. يه کم صبر کن کلاس تموم بشه، من منتظر يه نفر هستم. با هم می‌ريم...
- ببين من نامزد دارم.
مزخرف! احساس می‌کنم از خشم تا بناگوش سرخ شده‌ام:
- خب... مگه به من ربطی داره؟
- گفتم بگم، اگه کارت مربوط به اين چيزا می‌شه بعداً ناراحتی پيش نياد.
- ببين زهره ... ببينين خانوم زاهدی، کار من با شما هيچ‌وقت به اين چيزا مربوط نمی‌شده. واقعاً متأسفم که بعد از اين همه مدت...
- بيخود طفره نرو قضيه رو شنيدم. خود يارو بهم گفت... انقد طاقت نياورد که دلال بياد معامله رو جوش بده!
وحشت‌ناک عصبانی و داغ، سرم در يک لحظه خيس عرق شده‌ و قطره‌ی کوچکی از عرق در مسير فروافتادن‌اش بغل گوشم را غلغلک می‌دهد. نگاهی به زهره می‌کنم که اصلاً عصبانی نيست، حتی به نظر نمی‌آيد از متلک گفتن به من لذت برده باشد. بيشتر به نظر غمگين می‌آيد. بارانی‌ام را در می‌آورم و می‌اندازم روی دست‌ام:
- شما...شما دوست دارين با دادن لقب دلال به من، مثلن به من توهين کنين؟ تقصير من اين وسط چيه؟ من از کجا بايد می‌دونستم...
- نه بابا خيلی خودتو جدی نگير... دلال که توهين نيست عين واقعيته. بعدشم، اينجا وايسادم بهت بگم که يه آدم بدبخت ترسوی عقده‌ای هستی...حالا خوب شد؟ توهين به اين می‌گن.
نمی‌دانم چرا وضعيت به نظرم واقعی نمی‌آيد. زهره آنجا ايستاده، بدون آن که حتی ابروهايش در هم برود با صدای غمگينی به من فحش می‌دهد.
کلاس تمام شده، بچه‌ها از کلاس بيرون می‌آيند. با پشت دست عرق روی صورت‌ام را پاک می‌کنم و به طرف علی می‌روم. لبخند ابلهانه‌ای بر لب دارد جوری که دل‌ام می‌خواهد با مشت عينک‌اش را توی صورت‌اش خرد کنم.
- فقط می‌خواستی منو ضايع کنی؟
- سلام...چی؟
به طرف زهره می‌رود و دست‌اش را می‌گيرد. زهره می‌خندد.
واقعی نيست... يادم می‌آيد: چند سال است که زهره و علی با هم ازدواج کرده‌اند. مدت‌هاست در آن دانشکده و راهروهای پنجره‌دارش راه نرفته‌ام.
من دارم خواب می‌بينم: هی... بيدار شو!
بيدار می‌شوم و در آينه‌ی ماشين صورت‌ام را نگاه می‌کنم: فرمان روی پيشانی‌ام جا انداخته. يادم می‌آيد که خيلی خواب‌آلود بوده‌ام در رانندگی، از ترس تصادف ماشين را کنار بزرگ‌راه پارک کرده‌ام و چرتی کوتاه روی فرمان زده‌ام که خواب از سرم بپرد. طعم تلخی در دهان‌ام هست: فکر می‌کردم از دست اين حس احمقانه، رها شده‌ام. فکر می‌کردم زهره را کاملاً فراموش کرده‌ام؛ اما اين رؤيا ...
نمی‌دانم چقدر خوابيده‌ام، اما هنوز کامل بيدار نيستم. ديرم شده و بايد زودتر راه بيفتم. روشن می‌کنم و صدای موسيقی بدجور بلند است: Shine on you crazy diamond!
در سرعت‌های صد و چهل تا صد و شصت کيلومتر که اين پرايد لکنتی تمام اجزايش به صدا درمی‌آيد، بايد صدای موسيقی آن قدر بلند باشد که شنيده‌ شود. ماشين را به گاز می‌بندم، دنده‌ها را يکی بعد از ديگری چاق می‌کنم که می‌بينم کمی جلوتر راه بسته است و انبوهی ماشين ايستاده‌اند. ترمز، يکی از همان ترمزهای خرکی که وقتی آدم چراغ ترمز ماشين جلويی را نبيند مرتکب‌اش می‌شود. حساب می‌کنم امروز چندشنبه است: نه، شب جمعه که نيست. پس اين ترافيک و راه‌بندان برای چيست؟ دنده را می‌گذارم روی يک، دو پايم روی کلاچ و ترمز، منتظر بازی هميشگی بين دو پدال می‌مانم. يک متر گاز، ترمز. اگر آن يک متر حرکت را نکنی يا پشت سری بوق می‌زند يا بغلی از کوچک‌ترين ميلی‌مترهای باقی‌مانده استفاده می‌کند تا جای خالی تو را پر کند: هر دوی اين‌ها خيلی عصبانی‌ام می‌کند،‌ پس بايد متر به متر با اين جماعت حرکت کنم و نه به کسی راه بدهم و نه مجال بوق. اين جيره‌ی روزانه سهم ناگزير من است از رقابت حقير آدم‌ها در شهر ما.
اما ماشين‌ها حتی يک متر هم حرکت نمی‌کنند. رقابت تعطيل است، تا بی‌نهايت ايستاده‌اند. بغلی را نگاه می‌کنم، يک پيکان سرمه‌ای رنگ مسافرکش عهد بوق، که روی بدنه‌اش جاهای مختلف رنگ صورتی بتونه است که نشان می‌دهد ماشين را برای صاف‌کاری آماده کرده‌اند: اما راننده‌اش کجاست؟ بقيه‌ی ماشين‌ها را نگاه می‌کنم: هيچ‌کدام...هيچ راننده و مسافری در ماشين‌ها نيست. همه خاموش کرده‌اند و رفته‌اند. ماشين‌ها را به امان خدا گذاشته‌اند، کجا رفته‌اند؟ موسيقی می‌خواند:
You reached for the secret too soon, you cried for the moon!
هول برم می‌دارد: اتفاق وحشت‌ناکی دارد می‌افتد. سريع می‌پرم بيرون، جلويم چند کاميون هستند که ديدم را کور کرده‌اند. از کاميون می‌روم بالا: تا افق ماشين ايستاده‌است. همه خاموش، همه خالی از مسافر. جلوترها، تريلی‌هايی هستند که روی هر يک سه چهار تا تريلی ديگر سوار است. اين ديگر نمی‌تواند واقعی باشد. باز هم دارم خواب می‌بينم، از اين رؤياهايی که بسيار واقع‌نما هستند. اين يکی بدجوری گرفتارم کرده‌است، دارد می‌رود توی مايه‌های کابوس...خدا به خير کند.
تلاش می‌کنم بيدار شوم: روی تخت، در اتاق خواب‌ام بيدار می‌شوم. از پله‌ها پايين می‌روم و با برادرم صحبت می‌کنم اما باز چيز غريبی اتفاق می‌افتد که نمی‌تواند واقعی باشد. دست می‌کشم روی ديوار و نم‌زدگی‌اش که رنگ را پوسته پوسته کرده و دست‌ام گچی می‌شود. بو می‌کنم تا بوی عطسه‌آور گچ را حس کنم: خيلی واقعی است و اشک به چشمان‌ام می‌آورد. اما از بودن صورت‌ام روی بالش می‌فهمم که هنوز خواب‌ام. چند بار تکرار می‌شود: از جايم بلند می‌شوم، از پله‌ها پايين می‌روم، هر بار با کسی صحبت می‌کنم اما باز متوجه می‌شوم که گونه‌ی راست‌ام به چيزی چسبيده: صورت‌ام روی بالش است. هنوز در خواب هستم. نمی‌توانم بيدار شوم، نمی‌توانم به آن واقعيت بی‌نقص برگردم...خواب به خواب رفته‌ام! در زنجيره‌ی بی‌انتهای رؤياهايی گرفتار شده‌ام که از هر يک در ديگری بيدار می‌شوم و شايد تا ابد ادامه پيدا کنند.
سخت می‌ترسم. می‌فهمم که در تاريکی مطلق هستم. تمام نيرويم را برای باز کردن پلک‌هايم به کار می‌گيرم و نمی‌توانم. می‌کوشم فرياد بزنم تا به کمک‌ام بيايند و جز ناله‌ای خنده‌دار از گلويم در نمی‌آيد. کسی پيروزمندانه قهقهه می‌زند: و اين بار از شدت ترس بيدار می‌شوم. چشمان‌ام را باز می‌کنم و ديوار هميشگی را می‌بينم که روبروی تخت‌ام است. نفس راحتی می‌کشم.
کاملاً هشيارم، و اين عجيب است. ذره‌ای خواب‌آلوده نيستم، روی تخت دراز کشيده‌ام و فکر می‌کنم چه اتفاقی داشت می‌افتاد: نيم‌کره‌ی چپ مغزم به خواب نرفته بود و نيم‌کره‌ی راست می‌خواست ازش انتقام بگيرد؟ چه ماده‌ای در گيرنده‌های عصبی چنين رؤياهای بی‌سروتهی را باعث می‌شود؟ آيا اين خواب‌ها به مقدار زياد قهوه‌ای مربوط می‌شد که با شکلات تلخ قبل از خواب خورده بودم؟
تمام حوادث زنجيره‌ی رؤيا را مرور می‌کنم، جزئيات بسيار واقعی را.
به ديوار روبرو خيره شده‌ام که نور سبز رنگ مانيتور را بازتاب می‌دهد. رنگ سبزی که بازتاب عکسی است که به تازگی از يک ليموی نارس در ويکی‌پديا پيدا کرده‌ام که مرا ياد باغ‌های مرکبات شمال در بهار می‌اندازد، گذاشته‌امش در زمينه‌ی ويندوز. مانيتور بايد خاموش باشد، اما لابد باز نصف شبی کسی بی‌خوابی به سرش زده و آمده پشت کامپيوتر نشسته.
غلت می‌زنم: صندلی چرخان مدل دفتر کار، جلوی مانيتور را گرفته و ليمو معلوم نيست. پشتی چرمی سياه بلندی دارد، از اين پشتی‌ها که تا پشت سر می‌رسد. اگر کسی هم رويش نشسته باشد من نمی‌توانم ببينم‌اش.


منتظرم که بچرخد.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.