همینطور که روزنامه را با بیمیلی ورق میزدم و سرتیترها را میخواندم، توجهام به گفتگوی دختر و پسری در سر میز کناری جلب شد. یاد کافهی «خانه هنرمندان» افتادم، چند سال پیش آنجا هم شاهد صحنهی گفتگوی یک زوج جوان بودم که تقریبا شبیه به همین صحنه بود. اما فقط تقریبا. گوشهایم را تیز کردم. سرشان را نزدیک هم آورده بودند و آهستهتر از آن صحبت میکردند که بتوانم چیزی جز کلمههای تک تک و جملههای بریده بریده بشنوم. اما شنیدن آهنگ زمزمه آنها نیز بیلذت نیست. دوباره شاهد آغاز داستان تکرارییی شده بودم که میگویند تنها داستانی است كه تکرار از جذابیت آن نمیکاهد. از قیافه آنها پیدا بود که تازه به هم نزدیک شده بودند، معلوم بود که رابطهشان در حال شکل گرفتن است و کار دارد به جاهای باریک میکشد. این «جاهای باریک» بیشباهت به «راههای باریک» نیستند. در راههای باریک قدمهای نسنجیده کار دست آدم میدهد، و در جاهای باریک کلمه به کلمهی هر جمله، هر تأکید خفیف و حتی لحن، صوت و شدت صدایی که با آن کلمات ادا میشود، سرنوشتساز است.
روزنامه را ورق زدم. «حقیقت و جنایت». احتمال دادم درباره فوندامنتالیستها باشد. شاید هم در باره کمونیستها. با خودم فكر كردم، باید خواندنی باشد. هیچگاه اینكه آدمها برای حفظ یقینهای خود حاضرند آدم بكشند و برای فرار از رنج «زندگی با تردیدها» تن به هركاری میدهند، مثل امروز آشكار نبوده است. با خودم فكر كردم، حتما مقاله جالبی است. قصد کردم آن را بخوانم. اما دیدم دلم بیشتر میخواهد این زوج را که مثل دو مرغ عشق با هم جیک جیک میکنند تماشا کنم. صحنه جوانهایی که بیخبر از اخبارهای ترسناک عالم روح، با هم نجوا میکنند، برای آدمهایی مثل من که به قیمت فریب موقتی خود هم که شده، دوست دارند عشق را باور کنند، تماشایی است. با خودم فکر کردم روح آدمی که «دچار» شده است، مثل موم نرم است. جای هر تماس جزئی و خفیفی روی آن میماند. با خودم فکر کردم، آدم «دچار» لخت و عریان است. «دکتر میتوانید آدمی را تصور کنید که پوست ندارد؟ و هر نسیم ملایمی روح او را میخراشد؟ حال من اینچنین است»[1].
صورت مرد را نمیدیدم. پشت به من نشسته بود. ولی صورت دخترک را میدیدم. بیشتر از هفدههژدهسال نداشت اما زیبا و رسیده بود. موهای نرم و قهوهای رنگ قسمتی از گردن او را پوشانده بود، و سر یکی از شانههایش به خاطر کناررفتن آستین حلقهای بلوز عسلیرنگی که به تن داشت، بند ظریف سینهبندش دیده میشد. هیچ چیز تماشاییتر از غرور تابنده دخترهای جوانی كه عشق «او» به خود را حس كردهاند نیست. لپهایش گل انداخته بود و چشمهایش برق عاشقانهای داشت. برعکس مرد، که با صدایی آرام دایما حرف میزد، ساکت بود و اغلب به حرکت دستهای مرد و گاه به صورت او نگاه میکرد. کسی که خود «دچار» شده باشد، با چشم بسته میبیند که زنها در این جور مواقع، برعکس مردها، وقتی به صورت طرف مقابل نگاه میکنند، به چشمهای او خیره میشوند. نگاه مردها ولی، روی لبهای متورم لیز میخورد، از گنار بناگوش میگذرد، از گردن باریک پایین میخزد و در منحنیهای نیمهپیدای پستانها میپیچد. چنانچه در چند لحظهای که افسار خیال از دستم دررفته بود، نگاهم روی لبهای هلویی او سرخورد، از گرن ظریفش پایین سرید، روی چاله زیبا و مرطوب بین سینههایش تأمل كوتاهی کرد و با دلخوری از اینکه پارچه عسلیرنگی مانع ادامه حرکت دلخواهش شده بود، دوباره روی صفحه روزنامه خزید.
آگهی تبلیغاتی یك شركت بیمه خصوصی كل صفحه را اشغال كرده بود: «نگرانی از آینده را به ما واگذار کنید». تصویر رنگی بزرگی یك پیرمرد و یك بچه چهاربنجساله موطلایی را كنار دریاچهای كوچك و آرام درحال ماهیگیری نشان میداد. روی نردههای یك اسكله چوبی چند مرغ دریایی نشسته بودند و در دوردستها قایقی بادبانی دیده میشد كه آدم را یاد قایقهای بادبانییی میانداخت كه معمولا دخترهای دبیرستانی تازهبالغ كنار دفترچههای خود نقاشی میكنند.
همینطور که نگاهم به روزنامه بود، دیدم میشود عصاره همه نجواهای عاشقانه را در دو جمله خلاصه کرد.
مرد: «تو را میخواهم».
زن: «آیا راست میگوید؟».
و با اینکه مطلقا نمیخواستم متوجه شوند که آنها را تماشا میکنم، نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم. دوست داشتم ببینم، میشود در چشمهای او دید که در چشمهای مرد چه میبیند؟
چنان به چشمهای او نگاه میکرد که انگار میدانست هیچوقت، هیچ جملهای هیچ حقیقتی را نگفته است. انگار غریزهای باطنی به او میگفت، حرف گولزننده است، الا وقتی که چشمهای «او» به صحت آن گواهی دهند. متناوبا امیدواری، شادمانی، یأس، ترس، ناامیدی و تردید را در چشمهایش میدیدم:
«آه خدای من، او مرا میخواهد». «چقدر نازنین است»، «لبخندش چه زیباست»، «ولی ...»، «اما اگر ...»، «نه، خودت را گول نزن»، «نه نه، واقعا نازنین است»، «حرمت مرا حتما نگه خواهد داشت»، «اینقدر بدبین نباش»، «اما ...».
با خودم فکرکردم، سنی ندارد، اما انگار از دور «خبر»ها را شنیده است. در سن و سال او، یا آدم خبرها را نشنیده است، یا اگر چیزی به گوشش خورده باشد، آن را بیشتر نوعی شایعه توخالی و غیرقابل اعتماد میداند. سکوت و کمحرفی او را میفهمم. اغلب دخترها اینجور مواقع توی خودشان میروند. تلاش بیوقفهای که درون آنها برای یافتن حقیقت جریان دارد، آنها را ساکت و کمحرف میکند. تا آنجایی که من زنها را میشناسم، هیچ چیز برای آنها به اندازه تردید نارضایتی ایجاد نمیکند. ناسازگاری آنها با تردید، خیلی بیشتر از اغلب مردهاست که تلاش فکری چندصدساله خود جهت رفع و دفع این احساس ناخوشایند را «حقیقتدوستی» یا «حقیقتجویی» نام گذاشتهاند. این از قدیمیترین عادت مردهاست که ترک آن با گذشت زمان هر روز سختتر شده است. در اثر همین عادت مزمن است که چشم «ما» به این حقیقت بسته میماند که آدم پیش از اینکه موجودی حقیقتدوست یا حقیقتجو باشد، مخالف رنج و دردگریز است. حقیقتدوستی و حقیقتجویی ما آن چیزی است که هست: عنوانی پرطنین برای پوشاندن عجزی بزرگ. لباسی مخملی برای تنی پرجراحت.
«آه ... آیا این حرف به این معنی نیست که ...؟». «نه ... نه ... منظورش حتما این است که ...». «فکرهای احمقانه نکن!»، «اینقدر خودت را به شک نیانداز!». «چقدر مهربان است!» ...
بلاخره همینطور که آخرین جرعه نوشابهام را در دهان مزه مزه میکردم، با چشمهای خودم، بیرنگ شدن تردید و پیروزی اعتماد را در چشمهای دختر جوان دیدم. دیدم که دست خود را روی میز گذاشت. وقت آن رسیده بود که پسرک نیز دست خود را روی دست او بگذارد. توی دلم به او میگفتم: «الان است! وقتش الان است!». میگفتم: «دستش را بگیر!». میگفتم: «برای اینکه دستش را بگیری آن را نزدیک تو روی میز گذاشته است!». میگفتم: «معطل چه هستی کرهخر؟»، اما کمتجربه و شاید کمی خجالتی بود. چند لحظه نگذشته بود که دخترک دوباره، پس از اینکه چیزی گفت و هردو خندیدند، دستش را روی میز گذاشت. اینبار کمی نزدیک تر به او. توی دلم به او گفتم: «دیگه داری مأیوسم میکنی». گفتم: «اینقدر احمقبازی درنیار!». اینبار بر دودلی خود فائق شد و پس از این که کمی با زیرسیگاری و با لیوان نوشابهاش وررفت خیلی با احتیاط، انگار که میخواهد پرنده ظریفی را بگیرد، دست دختر را گرفت.
چشمهای دخترک جرقه زد و وقت رفتن من رسید. گارسن را صدا زدم، صورتحساب را پرداختم و از کافه بیرون آمدم.
در خیابان، در حین قدم زدن با خودم فکر میکردم، چیز زیادی نمیخواهیم، دوست داریم اعتماد کنیم، اما نمیتوانیم. شیرجه در آبی كه از درجه حرارت و عمق آن بیخبریم از ما برنمیآید. و هیچگاه به آنچه واقعا میخواهیم نمیرسیم. توانستن هیچ جا مثل اینجا، اینقدر به خواستن بیربط نبوده است. ترس را مثل زرهی فولادی که هم جلوی تیرهای سمی را میگیرد و هم مانع میشود نوازش احتمالی دستی را لمس کنیم، به تن میکنیم، بدون اعتماد رابطهای كه برای آن دلتنگیم ناممکن است. بدون رابطه علی میماند و حوض معروفاش. با خودم فکر کردم، تصور آدم بیکسی که جز یک حوض هیچ«کس» را ندارد غمانگیز است. با خودم گفتم، نه نه، پیش از اینکه غمانگیز باشد، ترسناک است. اگر اینطور نمیبود كسی در مأمن زندگی عیالواری پناه نمیگرفت و به نوعی خودکشی قسطی که آن را خوشبختی خانوادگی مینامند راضی نمیشد. با خودم فكر كردم، دقمرگ شدن در تنهایی، یا خفگی در زندگی عیالواری. اغلب هاج و واج در سر این دوراهی ایستادهایم و دلمان برای راه سومی تنگ است که حتما وجود دارد. شنیدهایم وجود دارد، به صورتی وهمناک و مرموزی وجود آن را در قفسه سینه حس کردهایم، روایات آن را خواندهایم و دلمان میخواهد وجود داشته باشد اما ...
دریک لحظه با خودم گفتم، خوشبهحال این جوانکها، اما دیدم هیچ نمیخواهم که جای آنها باشم. دلم برای آنها میسوزد. در واقع دلم به حال خودم میسوزد. به حال آن کسی که هنوز «خبرها» را نشنیده بود. به حال آن جوانک الکیخوش که من بودم. همینطور که میرفتم، با خود گفتم: «بهتر است دلت به حال این آدم خودفریبی که الان هستی بسوزد». از خودم خندهام گرفت. بیماری من لاعلاج است. برای اینكه چند لحظهی زودگذر در شوروشوق آنها شریک شوم حاضرم همه كار بكنم. تا آنجا كه حاضرم نمایشی باورنكردنی را به عنوان واقعیت باوركنم، حال آنکه چشمهایم بیشتر از آنچه برای باورکردن ضروری است دیده است.
احساس آدمهایی را داشتم که پرده دوم یک قطعه تئاتر را پیش از پرده اول آن دیدهاند. اینکه پردهی اول را بهطور اتفاقی هنرپیشههای وینی در «کافه اشپرل» بازی کردهاند و پرده دوم را بار آخری كه ایران بودم بهطور اتفاقی در کافه «خانه هنرمندان و با بازی هنرپیشههای ایرانی دیده بودم، تغییری در اصل ماجرا نمیداد. این یك سناریوی همهجاییست.
همیشه وقتی تهران هستم، اگر از نزدیکی خانه هنرمندان ردشوم، حتما سری به کافه آن میزنم و در تراس باصفای آن چیزی مینوشم و سیگاری میکشم. اما آن روز حالم خوش نبود. اولین بار بود كه در ایران اینقدر خودم را غریب و سرگردان احساس میكردم. از همهچیز مایوس بودم. با امیدها و خیالهایی به ایران رفته بودم که جملگی واهی و موهوم از کار درآمده بودند. البته مسائل را از قبل به اصطلاح سبكسنگین كرده بودم، اما آنروز دوباره به این واقعیت رسیده بودم كه مشكل اصلی مثل همیشه سنگهای تقلبی ترازویی است كه با آن چیزها را سبكسنگین میكنم.
آنروز نه با قصد قبلی، بلكه پس از چند ساعت راهپیمایی بیهدف ناگهان از نزدیكی خانههنرمندان سردرآوردم و از گرمای هوا به آنجا پناه بردم. توی تراس، با اینكه خیسی موزاییكهای تازه آبپاشی شده تصوری از خنكی ایجاد میكرد، هوا خنك نبود، اما مثل بیرون داغ و كلافهكننده هم نبود.
دختر جوانی، شاید بیستوپنجساله، سرمیز کناری نشسته بود و گاهگاه ساعتش را نگاه میکرد. جلوی او روی میز دو کتاب و یک فنجان قهوه بود. طبق عادتی عبث سرم را نزدیک بردم که نوشتهی روی جلد کتابها را بخوانم. «شببخیر یو ...» و کتاب دیگری که روی آن قرار داشت و پشت جلد آن نام «برتولت برشت» را دیدم. هربار که دست دختر و پسرهای ایران کتابهای خاکآلود هفتادسال پیش را میبینم، دلم میگیرد. در یک لحظه قصد کردم سر صحبت را با او باز کنم، اما یادم آمد که پیشترها با شخص دیگری در همین مورد حرف زده بودم و از او شنیده بودم که «دیوان حافظ هم هفصدسال پیش نوشته شده است»، و از این کار منصرف شدم. از طرفی، آنروز دیدم دیگر صحبت در باره «اینچیزها» هم نمیتواند مثل گذشته حواس مرا از آشوب و درگیرییی كه در ذهنم جیران دارد، برت كند. بخصوص که به نظر نمیرسید حوصله صحبت کردن با کسی را داشته باشد. توی خودش بود. غمگین و گرفته به نظر میرسید، پشت سر هم سیگار روشن میکرد و گوشه لبش را میگزید. با اینكه مضطرب بود چشمهای قشنگ و عمیقی داشت که شبیه آنها را فقط در ایران دیدهام، از جنس همان چشمهایی که وقتی نگاه آدم با آنها برخورد میکند، دل آدم «ۥهرّی» بایین میریزد. آرایش ظریفی کرده بود و دسته موهایش که از پشت روسری بیرون بود، پیچوتاب قشنگی داشت.
مدتی با خودم كلنجار رفتم. سعی میكردم به افكارم نظم بدهم. نمیدانم چقدر طول كشید كه دوباره نگاهم به او افتاد. همینطور که او را نگاه میکردم، ناگهان متوجه تغییری در چهرهاش شدم و چندثانیه بعد، آنکه منتظرش بود از راه رسید. به نظر از این تیپهای روشنفكری میآمد كه دایما در راهروهای خانههنرمندان میپلكند. سری تکان داد و در حالی که صندلی را عقب میکشید، پرسید: «خیلی وقته اومدی؟».
نه نه، من هم همین الان رسیدم!
دروغ میگفت. وقتی من رسیدم آنجا بود و تا آن موقع حداقل یكربع گذشته بود.
کتابها را روی میز به سمت مرد هل داد:
- این کتابا.
- اووردیشون؟ مرسی.
صحبتها شروع شد. حرفهای آنها را نمیشنیدم، ولی دعوا بود. زن جوان برعکس مرد که نگاهش به اینطرف و آنطرف میچرخید و فقط گاهگاه جمله کوتاهی میگفت، مرتب حرف میزد. متناوبا در چشمهایش امید، غم، عجز، خشم و استیصال را میدیدم. مرد جوان هم با اینکه به طرز اغراقآمیزی خود را «ریلکس» نشان میداد، عصبی بود. از آنجایی که نشسته بودم میدیدم که پاهای خود را زیر میز دایما تکان تکان میدهد. از قیافهاش پیدا بود که گوش نمیکند و حرفهای زن برایش هیچ اهمیتی ندارد. با خودم فكر كردم، آیا پیشترها به موسیقی صدای او گوش نداده بود؟ در انتظار زنگ تلفن او شعر نگفته بود؟ از رایحه تن او نشئه نشده بود؟ کنار گوش او نجوا نکرده بود که «تویی آن زنی که همیشه در جستجوی او بودم»؟ از خودم پرسیدم، آیا زن، وقتی که این جمله را از دهان او میشنید بدون دقت در نگاه او به «حرف» اعتماد کرده بود؟ آیا نشنیده بود که حرف باد هواست؟ آیا نمیخواسته بود بپذیرد که حرف باد هواست؟ آیا میخواسته بود بپذیرد که حرف باد هوا نیست؟
چرا شنیده بود. نه، نمیخواسته بود بپذیرد که حرف باد هواست. بله میخواسته بود بپذیرد که حرف باد هوا نیست. این یكی از عادیترین چیزهایی است كه هرروز اتفاق میافتد. خواب و خیالهای خود من در مورد زندگی در ایران روی همین «حرف» بنا شده بود، روی بادهوا، و من به خودم قبولانده بودم که حرف باد هوا نیست.
تقلای زن برای نجات چیزی که مرده بود، چنان تأثرانگیز بود كه چند لحظه احوال خودم را فراموش كردم. توی دلم به او میگفتم: «چشماتو باز کن!»، میگفتم: «خودتو سبک نکن». میگفتم: «او را كه از دست دادهای! بس لااقل غرورت را حفظ کن». میگفتم: «حرف را ول کن! بلند شو، خداحافظی کن و برو. ... بلند شو!» احساس میكردم اگر توی دلم به او صمیمانه اصرار كنم، ممكن است صدای مرا بشنود. مرتب میگفتم، پاشو ... پاشو معطل چی هستی؟ میگفتم حرفزدن یعنی وقت تلف كردن. میگفتم، مگر نمیبینی؟ قیافهاش داد میزند كه كار از حرفزدن گذشته است. اما او همچنان با جدیت و با صدایی لرزان حرف میزد.
نمیخواستم باور كنم كه واقعیتی به این آشكاری را نمیبیند. آرزو میكردم از جا بلند شود و برود. آدم باید اینجور مواقع از جا بلند شود و برود. باید این حرمت را برای خودش قایل باشد كه از جا بلند شود و برود. آدم باید بتواند گردن خود را راست بگیرد و «نه» بگوید. باید بتواند برای خودش مرز بگذارد. تا اینجا آری ولی از اینجا نه ... اما او همینطور نشسته بود. حتی دیدم دوباره میخواهد سیگار روشن كند. نه. نمیخواست بپذیرد. البته او در رویگرانی از واقعیت تنها نبود. من هم نمیخواستم بپذیرم كه واقعیت نه خیالهای من، بلكه همین چیزی است كه دربرابر چشمان من میگذرد.
پك عمیقی زد و دود آن را با صوتی شبیه به آه از ششهایش خالی كرد. و در حالی كه سعی میكرد لرزش صدایش را مخفی كند با لحن دوستانهای به مرد گفت:
- ببین ... مگه تو نبودی میگفتی ...
و مرد ناگهان صندلی خود را كمی عقبكشید، کتابهایش را برداشت و درحالی كه از جا بلند میشد با برافروختگی گفت:
- اوووووو ... ه ... حالا من یه روزی یه حرفی زدم!
و بی خداحافظی راهش را گرفت و رفت.
همینطور كه با نگاه او را تا وقتی از تراس خارج شد دنبال میكردم، بیاختیار چند بار توی دلم گفتم «ای حرومزاده ... ای حرومزاده». وقتی دوباره به سمت زن نگاه كردم دیدم درحالی كه مثل برقگرفتهها روی صندلی خشک شده است، دندانهایش را به هم فشار میدهد. برای چند لحظه در چهره او خشمی دیدم که مخصوص مادهپلنگهاست. رامنشدنی، درنده، كور، اما زیبا. اگر این احساس چندثانیه پیش از آن به او حاکم شدهبود، میتوانست با ناخنهایش چشم مرد را کور کند، یا حداقل یکیدو سیلی جانانه توی صورت او بزند. اما چون دیگر دیر شده بود، خشم جای خود را به یأس داد، و در چشمهایش دیدم كه یأس نیز عقب نشست تا غم بیاید. نمیخواستم در این حالت متوجه شود كسی او را نگاه میكند. پس از چند لحظه كه درختهای حیاط را تماشا كردم، وقتی دوباره نگاهی به او انداختم. مثل یك ساختمان در خود فروریخته بود. چیزی در وجودش شكسته بود. دیدم كه به یك ضرب به موجودی ترحمانگیز تبدیل شده است. احساس كردم مثل یك تكه كاغذ مچاله شده است. دیدم دیگر نمیتوانم آنجا بمانم. وقت رفتن رسیده بود. لازم نبود بیشتر ببینم.
دوباره در خیابان راه افتادم. مدت زیادی همینطور كه پیاده میرفتم، به او فكر میكردم. به زودی خواهد فهمید كه اندكی از اعتمادی كه به دنیا داشت كم، و برعكس یك وزنه دیگر به كولهبارش اضافه شده است. با خودم فكر میكردم، اگر شانس بیاورد با رنج زیاد درخواهدیافت كه برای حمل این بار از هیچكس هیچ كمكی برنمیآید. همینطور كه میرفتم یاد آهنگی افتادم كه خیلیوقت بود آن را گوش نكرده بودم. وقتی كاروان به منزلی میرسد، بار از بشت شتر به زمین میگذارند، برعكس دل، كه نمیتوان بار آن را در هیچ منزلی زمین گذاشت و نفسی تازه كرد. همینطور كه میرفتم، توی دلم به او میگفتم، اما مهم نیست. زیاد خودت را ناراحت نكن. سخت نگیر. میگفتم، در این ماجرا تو تنها نیستی، «غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر». میگفتم، به همهچیز عادت میكنیم حتی به جراحتها. میگفتم، مثل من كه پوستكلفت شدهام، پوست تو هم كلفت میشود. میگفتم، مثل من كه یواش یواش ضدضربه شدهام، و تحملم زیاد شده است، تو هم یواش یواش ضدضربه میشوی و از این بدترها را تحمل خواهی كرد. میگفتم، مثل ستونهای سنگی خواهیم شد كه هیچچیز آنها را از جای خود تكان نمیدهد. میگفتم، حالا که چیزی نشده ... زیاد غصه نخور!
روزنامه را ورق زدم. «حقیقت و جنایت». احتمال دادم درباره فوندامنتالیستها باشد. شاید هم در باره کمونیستها. با خودم فكر كردم، باید خواندنی باشد. هیچگاه اینكه آدمها برای حفظ یقینهای خود حاضرند آدم بكشند و برای فرار از رنج «زندگی با تردیدها» تن به هركاری میدهند، مثل امروز آشكار نبوده است. با خودم فكر كردم، حتما مقاله جالبی است. قصد کردم آن را بخوانم. اما دیدم دلم بیشتر میخواهد این زوج را که مثل دو مرغ عشق با هم جیک جیک میکنند تماشا کنم. صحنه جوانهایی که بیخبر از اخبارهای ترسناک عالم روح، با هم نجوا میکنند، برای آدمهایی مثل من که به قیمت فریب موقتی خود هم که شده، دوست دارند عشق را باور کنند، تماشایی است. با خودم فکر کردم روح آدمی که «دچار» شده است، مثل موم نرم است. جای هر تماس جزئی و خفیفی روی آن میماند. با خودم فکر کردم، آدم «دچار» لخت و عریان است. «دکتر میتوانید آدمی را تصور کنید که پوست ندارد؟ و هر نسیم ملایمی روح او را میخراشد؟ حال من اینچنین است»[1].
صورت مرد را نمیدیدم. پشت به من نشسته بود. ولی صورت دخترک را میدیدم. بیشتر از هفدههژدهسال نداشت اما زیبا و رسیده بود. موهای نرم و قهوهای رنگ قسمتی از گردن او را پوشانده بود، و سر یکی از شانههایش به خاطر کناررفتن آستین حلقهای بلوز عسلیرنگی که به تن داشت، بند ظریف سینهبندش دیده میشد. هیچ چیز تماشاییتر از غرور تابنده دخترهای جوانی كه عشق «او» به خود را حس كردهاند نیست. لپهایش گل انداخته بود و چشمهایش برق عاشقانهای داشت. برعکس مرد، که با صدایی آرام دایما حرف میزد، ساکت بود و اغلب به حرکت دستهای مرد و گاه به صورت او نگاه میکرد. کسی که خود «دچار» شده باشد، با چشم بسته میبیند که زنها در این جور مواقع، برعکس مردها، وقتی به صورت طرف مقابل نگاه میکنند، به چشمهای او خیره میشوند. نگاه مردها ولی، روی لبهای متورم لیز میخورد، از گنار بناگوش میگذرد، از گردن باریک پایین میخزد و در منحنیهای نیمهپیدای پستانها میپیچد. چنانچه در چند لحظهای که افسار خیال از دستم دررفته بود، نگاهم روی لبهای هلویی او سرخورد، از گرن ظریفش پایین سرید، روی چاله زیبا و مرطوب بین سینههایش تأمل كوتاهی کرد و با دلخوری از اینکه پارچه عسلیرنگی مانع ادامه حرکت دلخواهش شده بود، دوباره روی صفحه روزنامه خزید.
آگهی تبلیغاتی یك شركت بیمه خصوصی كل صفحه را اشغال كرده بود: «نگرانی از آینده را به ما واگذار کنید». تصویر رنگی بزرگی یك پیرمرد و یك بچه چهاربنجساله موطلایی را كنار دریاچهای كوچك و آرام درحال ماهیگیری نشان میداد. روی نردههای یك اسكله چوبی چند مرغ دریایی نشسته بودند و در دوردستها قایقی بادبانی دیده میشد كه آدم را یاد قایقهای بادبانییی میانداخت كه معمولا دخترهای دبیرستانی تازهبالغ كنار دفترچههای خود نقاشی میكنند.
همینطور که نگاهم به روزنامه بود، دیدم میشود عصاره همه نجواهای عاشقانه را در دو جمله خلاصه کرد.
مرد: «تو را میخواهم».
زن: «آیا راست میگوید؟».
و با اینکه مطلقا نمیخواستم متوجه شوند که آنها را تماشا میکنم، نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم. دوست داشتم ببینم، میشود در چشمهای او دید که در چشمهای مرد چه میبیند؟
چنان به چشمهای او نگاه میکرد که انگار میدانست هیچوقت، هیچ جملهای هیچ حقیقتی را نگفته است. انگار غریزهای باطنی به او میگفت، حرف گولزننده است، الا وقتی که چشمهای «او» به صحت آن گواهی دهند. متناوبا امیدواری، شادمانی، یأس، ترس، ناامیدی و تردید را در چشمهایش میدیدم:
«آه خدای من، او مرا میخواهد». «چقدر نازنین است»، «لبخندش چه زیباست»، «ولی ...»، «اما اگر ...»، «نه، خودت را گول نزن»، «نه نه، واقعا نازنین است»، «حرمت مرا حتما نگه خواهد داشت»، «اینقدر بدبین نباش»، «اما ...».
با خودم فکرکردم، سنی ندارد، اما انگار از دور «خبر»ها را شنیده است. در سن و سال او، یا آدم خبرها را نشنیده است، یا اگر چیزی به گوشش خورده باشد، آن را بیشتر نوعی شایعه توخالی و غیرقابل اعتماد میداند. سکوت و کمحرفی او را میفهمم. اغلب دخترها اینجور مواقع توی خودشان میروند. تلاش بیوقفهای که درون آنها برای یافتن حقیقت جریان دارد، آنها را ساکت و کمحرف میکند. تا آنجایی که من زنها را میشناسم، هیچ چیز برای آنها به اندازه تردید نارضایتی ایجاد نمیکند. ناسازگاری آنها با تردید، خیلی بیشتر از اغلب مردهاست که تلاش فکری چندصدساله خود جهت رفع و دفع این احساس ناخوشایند را «حقیقتدوستی» یا «حقیقتجویی» نام گذاشتهاند. این از قدیمیترین عادت مردهاست که ترک آن با گذشت زمان هر روز سختتر شده است. در اثر همین عادت مزمن است که چشم «ما» به این حقیقت بسته میماند که آدم پیش از اینکه موجودی حقیقتدوست یا حقیقتجو باشد، مخالف رنج و دردگریز است. حقیقتدوستی و حقیقتجویی ما آن چیزی است که هست: عنوانی پرطنین برای پوشاندن عجزی بزرگ. لباسی مخملی برای تنی پرجراحت.
«آه ... آیا این حرف به این معنی نیست که ...؟». «نه ... نه ... منظورش حتما این است که ...». «فکرهای احمقانه نکن!»، «اینقدر خودت را به شک نیانداز!». «چقدر مهربان است!» ...
بلاخره همینطور که آخرین جرعه نوشابهام را در دهان مزه مزه میکردم، با چشمهای خودم، بیرنگ شدن تردید و پیروزی اعتماد را در چشمهای دختر جوان دیدم. دیدم که دست خود را روی میز گذاشت. وقت آن رسیده بود که پسرک نیز دست خود را روی دست او بگذارد. توی دلم به او میگفتم: «الان است! وقتش الان است!». میگفتم: «دستش را بگیر!». میگفتم: «برای اینکه دستش را بگیری آن را نزدیک تو روی میز گذاشته است!». میگفتم: «معطل چه هستی کرهخر؟»، اما کمتجربه و شاید کمی خجالتی بود. چند لحظه نگذشته بود که دخترک دوباره، پس از اینکه چیزی گفت و هردو خندیدند، دستش را روی میز گذاشت. اینبار کمی نزدیک تر به او. توی دلم به او گفتم: «دیگه داری مأیوسم میکنی». گفتم: «اینقدر احمقبازی درنیار!». اینبار بر دودلی خود فائق شد و پس از این که کمی با زیرسیگاری و با لیوان نوشابهاش وررفت خیلی با احتیاط، انگار که میخواهد پرنده ظریفی را بگیرد، دست دختر را گرفت.
چشمهای دخترک جرقه زد و وقت رفتن من رسید. گارسن را صدا زدم، صورتحساب را پرداختم و از کافه بیرون آمدم.
در خیابان، در حین قدم زدن با خودم فکر میکردم، چیز زیادی نمیخواهیم، دوست داریم اعتماد کنیم، اما نمیتوانیم. شیرجه در آبی كه از درجه حرارت و عمق آن بیخبریم از ما برنمیآید. و هیچگاه به آنچه واقعا میخواهیم نمیرسیم. توانستن هیچ جا مثل اینجا، اینقدر به خواستن بیربط نبوده است. ترس را مثل زرهی فولادی که هم جلوی تیرهای سمی را میگیرد و هم مانع میشود نوازش احتمالی دستی را لمس کنیم، به تن میکنیم، بدون اعتماد رابطهای كه برای آن دلتنگیم ناممکن است. بدون رابطه علی میماند و حوض معروفاش. با خودم فکر کردم، تصور آدم بیکسی که جز یک حوض هیچ«کس» را ندارد غمانگیز است. با خودم گفتم، نه نه، پیش از اینکه غمانگیز باشد، ترسناک است. اگر اینطور نمیبود كسی در مأمن زندگی عیالواری پناه نمیگرفت و به نوعی خودکشی قسطی که آن را خوشبختی خانوادگی مینامند راضی نمیشد. با خودم فكر كردم، دقمرگ شدن در تنهایی، یا خفگی در زندگی عیالواری. اغلب هاج و واج در سر این دوراهی ایستادهایم و دلمان برای راه سومی تنگ است که حتما وجود دارد. شنیدهایم وجود دارد، به صورتی وهمناک و مرموزی وجود آن را در قفسه سینه حس کردهایم، روایات آن را خواندهایم و دلمان میخواهد وجود داشته باشد اما ...
دریک لحظه با خودم گفتم، خوشبهحال این جوانکها، اما دیدم هیچ نمیخواهم که جای آنها باشم. دلم برای آنها میسوزد. در واقع دلم به حال خودم میسوزد. به حال آن کسی که هنوز «خبرها» را نشنیده بود. به حال آن جوانک الکیخوش که من بودم. همینطور که میرفتم، با خود گفتم: «بهتر است دلت به حال این آدم خودفریبی که الان هستی بسوزد». از خودم خندهام گرفت. بیماری من لاعلاج است. برای اینكه چند لحظهی زودگذر در شوروشوق آنها شریک شوم حاضرم همه كار بكنم. تا آنجا كه حاضرم نمایشی باورنكردنی را به عنوان واقعیت باوركنم، حال آنکه چشمهایم بیشتر از آنچه برای باورکردن ضروری است دیده است.
احساس آدمهایی را داشتم که پرده دوم یک قطعه تئاتر را پیش از پرده اول آن دیدهاند. اینکه پردهی اول را بهطور اتفاقی هنرپیشههای وینی در «کافه اشپرل» بازی کردهاند و پرده دوم را بار آخری كه ایران بودم بهطور اتفاقی در کافه «خانه هنرمندان و با بازی هنرپیشههای ایرانی دیده بودم، تغییری در اصل ماجرا نمیداد. این یك سناریوی همهجاییست.
همیشه وقتی تهران هستم، اگر از نزدیکی خانه هنرمندان ردشوم، حتما سری به کافه آن میزنم و در تراس باصفای آن چیزی مینوشم و سیگاری میکشم. اما آن روز حالم خوش نبود. اولین بار بود كه در ایران اینقدر خودم را غریب و سرگردان احساس میكردم. از همهچیز مایوس بودم. با امیدها و خیالهایی به ایران رفته بودم که جملگی واهی و موهوم از کار درآمده بودند. البته مسائل را از قبل به اصطلاح سبكسنگین كرده بودم، اما آنروز دوباره به این واقعیت رسیده بودم كه مشكل اصلی مثل همیشه سنگهای تقلبی ترازویی است كه با آن چیزها را سبكسنگین میكنم.
آنروز نه با قصد قبلی، بلكه پس از چند ساعت راهپیمایی بیهدف ناگهان از نزدیكی خانههنرمندان سردرآوردم و از گرمای هوا به آنجا پناه بردم. توی تراس، با اینكه خیسی موزاییكهای تازه آبپاشی شده تصوری از خنكی ایجاد میكرد، هوا خنك نبود، اما مثل بیرون داغ و كلافهكننده هم نبود.
دختر جوانی، شاید بیستوپنجساله، سرمیز کناری نشسته بود و گاهگاه ساعتش را نگاه میکرد. جلوی او روی میز دو کتاب و یک فنجان قهوه بود. طبق عادتی عبث سرم را نزدیک بردم که نوشتهی روی جلد کتابها را بخوانم. «شببخیر یو ...» و کتاب دیگری که روی آن قرار داشت و پشت جلد آن نام «برتولت برشت» را دیدم. هربار که دست دختر و پسرهای ایران کتابهای خاکآلود هفتادسال پیش را میبینم، دلم میگیرد. در یک لحظه قصد کردم سر صحبت را با او باز کنم، اما یادم آمد که پیشترها با شخص دیگری در همین مورد حرف زده بودم و از او شنیده بودم که «دیوان حافظ هم هفصدسال پیش نوشته شده است»، و از این کار منصرف شدم. از طرفی، آنروز دیدم دیگر صحبت در باره «اینچیزها» هم نمیتواند مثل گذشته حواس مرا از آشوب و درگیرییی كه در ذهنم جیران دارد، برت كند. بخصوص که به نظر نمیرسید حوصله صحبت کردن با کسی را داشته باشد. توی خودش بود. غمگین و گرفته به نظر میرسید، پشت سر هم سیگار روشن میکرد و گوشه لبش را میگزید. با اینكه مضطرب بود چشمهای قشنگ و عمیقی داشت که شبیه آنها را فقط در ایران دیدهام، از جنس همان چشمهایی که وقتی نگاه آدم با آنها برخورد میکند، دل آدم «ۥهرّی» بایین میریزد. آرایش ظریفی کرده بود و دسته موهایش که از پشت روسری بیرون بود، پیچوتاب قشنگی داشت.
مدتی با خودم كلنجار رفتم. سعی میكردم به افكارم نظم بدهم. نمیدانم چقدر طول كشید كه دوباره نگاهم به او افتاد. همینطور که او را نگاه میکردم، ناگهان متوجه تغییری در چهرهاش شدم و چندثانیه بعد، آنکه منتظرش بود از راه رسید. به نظر از این تیپهای روشنفكری میآمد كه دایما در راهروهای خانههنرمندان میپلكند. سری تکان داد و در حالی که صندلی را عقب میکشید، پرسید: «خیلی وقته اومدی؟».
نه نه، من هم همین الان رسیدم!
دروغ میگفت. وقتی من رسیدم آنجا بود و تا آن موقع حداقل یكربع گذشته بود.
کتابها را روی میز به سمت مرد هل داد:
- این کتابا.
- اووردیشون؟ مرسی.
صحبتها شروع شد. حرفهای آنها را نمیشنیدم، ولی دعوا بود. زن جوان برعکس مرد که نگاهش به اینطرف و آنطرف میچرخید و فقط گاهگاه جمله کوتاهی میگفت، مرتب حرف میزد. متناوبا در چشمهایش امید، غم، عجز، خشم و استیصال را میدیدم. مرد جوان هم با اینکه به طرز اغراقآمیزی خود را «ریلکس» نشان میداد، عصبی بود. از آنجایی که نشسته بودم میدیدم که پاهای خود را زیر میز دایما تکان تکان میدهد. از قیافهاش پیدا بود که گوش نمیکند و حرفهای زن برایش هیچ اهمیتی ندارد. با خودم فكر كردم، آیا پیشترها به موسیقی صدای او گوش نداده بود؟ در انتظار زنگ تلفن او شعر نگفته بود؟ از رایحه تن او نشئه نشده بود؟ کنار گوش او نجوا نکرده بود که «تویی آن زنی که همیشه در جستجوی او بودم»؟ از خودم پرسیدم، آیا زن، وقتی که این جمله را از دهان او میشنید بدون دقت در نگاه او به «حرف» اعتماد کرده بود؟ آیا نشنیده بود که حرف باد هواست؟ آیا نمیخواسته بود بپذیرد که حرف باد هواست؟ آیا میخواسته بود بپذیرد که حرف باد هوا نیست؟
چرا شنیده بود. نه، نمیخواسته بود بپذیرد که حرف باد هواست. بله میخواسته بود بپذیرد که حرف باد هوا نیست. این یكی از عادیترین چیزهایی است كه هرروز اتفاق میافتد. خواب و خیالهای خود من در مورد زندگی در ایران روی همین «حرف» بنا شده بود، روی بادهوا، و من به خودم قبولانده بودم که حرف باد هوا نیست.
تقلای زن برای نجات چیزی که مرده بود، چنان تأثرانگیز بود كه چند لحظه احوال خودم را فراموش كردم. توی دلم به او میگفتم: «چشماتو باز کن!»، میگفتم: «خودتو سبک نکن». میگفتم: «او را كه از دست دادهای! بس لااقل غرورت را حفظ کن». میگفتم: «حرف را ول کن! بلند شو، خداحافظی کن و برو. ... بلند شو!» احساس میكردم اگر توی دلم به او صمیمانه اصرار كنم، ممكن است صدای مرا بشنود. مرتب میگفتم، پاشو ... پاشو معطل چی هستی؟ میگفتم حرفزدن یعنی وقت تلف كردن. میگفتم، مگر نمیبینی؟ قیافهاش داد میزند كه كار از حرفزدن گذشته است. اما او همچنان با جدیت و با صدایی لرزان حرف میزد.
نمیخواستم باور كنم كه واقعیتی به این آشكاری را نمیبیند. آرزو میكردم از جا بلند شود و برود. آدم باید اینجور مواقع از جا بلند شود و برود. باید این حرمت را برای خودش قایل باشد كه از جا بلند شود و برود. آدم باید بتواند گردن خود را راست بگیرد و «نه» بگوید. باید بتواند برای خودش مرز بگذارد. تا اینجا آری ولی از اینجا نه ... اما او همینطور نشسته بود. حتی دیدم دوباره میخواهد سیگار روشن كند. نه. نمیخواست بپذیرد. البته او در رویگرانی از واقعیت تنها نبود. من هم نمیخواستم بپذیرم كه واقعیت نه خیالهای من، بلكه همین چیزی است كه دربرابر چشمان من میگذرد.
پك عمیقی زد و دود آن را با صوتی شبیه به آه از ششهایش خالی كرد. و در حالی كه سعی میكرد لرزش صدایش را مخفی كند با لحن دوستانهای به مرد گفت:
- ببین ... مگه تو نبودی میگفتی ...
و مرد ناگهان صندلی خود را كمی عقبكشید، کتابهایش را برداشت و درحالی كه از جا بلند میشد با برافروختگی گفت:
- اوووووو ... ه ... حالا من یه روزی یه حرفی زدم!
و بی خداحافظی راهش را گرفت و رفت.
همینطور كه با نگاه او را تا وقتی از تراس خارج شد دنبال میكردم، بیاختیار چند بار توی دلم گفتم «ای حرومزاده ... ای حرومزاده». وقتی دوباره به سمت زن نگاه كردم دیدم درحالی كه مثل برقگرفتهها روی صندلی خشک شده است، دندانهایش را به هم فشار میدهد. برای چند لحظه در چهره او خشمی دیدم که مخصوص مادهپلنگهاست. رامنشدنی، درنده، كور، اما زیبا. اگر این احساس چندثانیه پیش از آن به او حاکم شدهبود، میتوانست با ناخنهایش چشم مرد را کور کند، یا حداقل یکیدو سیلی جانانه توی صورت او بزند. اما چون دیگر دیر شده بود، خشم جای خود را به یأس داد، و در چشمهایش دیدم كه یأس نیز عقب نشست تا غم بیاید. نمیخواستم در این حالت متوجه شود كسی او را نگاه میكند. پس از چند لحظه كه درختهای حیاط را تماشا كردم، وقتی دوباره نگاهی به او انداختم. مثل یك ساختمان در خود فروریخته بود. چیزی در وجودش شكسته بود. دیدم كه به یك ضرب به موجودی ترحمانگیز تبدیل شده است. احساس كردم مثل یك تكه كاغذ مچاله شده است. دیدم دیگر نمیتوانم آنجا بمانم. وقت رفتن رسیده بود. لازم نبود بیشتر ببینم.
دوباره در خیابان راه افتادم. مدت زیادی همینطور كه پیاده میرفتم، به او فكر میكردم. به زودی خواهد فهمید كه اندكی از اعتمادی كه به دنیا داشت كم، و برعكس یك وزنه دیگر به كولهبارش اضافه شده است. با خودم فكر میكردم، اگر شانس بیاورد با رنج زیاد درخواهدیافت كه برای حمل این بار از هیچكس هیچ كمكی برنمیآید. همینطور كه میرفتم یاد آهنگی افتادم كه خیلیوقت بود آن را گوش نكرده بودم. وقتی كاروان به منزلی میرسد، بار از بشت شتر به زمین میگذارند، برعكس دل، كه نمیتوان بار آن را در هیچ منزلی زمین گذاشت و نفسی تازه كرد. همینطور كه میرفتم، توی دلم به او میگفتم، اما مهم نیست. زیاد خودت را ناراحت نكن. سخت نگیر. میگفتم، در این ماجرا تو تنها نیستی، «غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر». میگفتم، به همهچیز عادت میكنیم حتی به جراحتها. میگفتم، مثل من كه پوستكلفت شدهام، پوست تو هم كلفت میشود. میگفتم، مثل من كه یواش یواش ضدضربه شدهام، و تحملم زیاد شده است، تو هم یواش یواش ضدضربه میشوی و از این بدترها را تحمل خواهی كرد. میگفتم، مثل ستونهای سنگی خواهیم شد كه هیچچیز آنها را از جای خود تكان نمیدهد. میگفتم، حالا که چیزی نشده ... زیاد غصه نخور!



